دخترک یه نگاهی بهم میندازه و دنباله ی حرفاشو میگیره : یه دختر با قد و قواره ی ۱۶۵ ، وزن ۵۳، با موهای مشکی و چی بود؟! آهان پوستشم برنزه و چشمهای قهوه ای تو رو یاد کی میندازه؟
میگم: چطور؟ ( کلمه ی پرسشی ای که من از ش متنفرم البته وقتی که خودم مخاطبش باشم!)
می خنده و میگه: با یه نفر گفتمان از نوع اینترنتیش می کردم (به نظرش این اصطلاح بامزه مییاد ، برای همین منتظر خنده ی منه ولی بی تفاوتیه منو که میبینه ، پی حرفشو میگیره ) بعد از اینکه من یه سری چیزا رو هی حدس زدم و اینا، اون هم در اومد گفت بذار قیافتو حدس بزنم این جذابتره !و البته در اینکه حدس این موضوع جذابتر از اون موضوعات قبلی بود که هیچ شکی نیست! نه فقط برای اون ، برای هر دومون! برای همینم منم گفتم باشه، ولی... مکثی میکنه و ادامه میده : البته اون موقع اینطوری فکر می کردم! جذاب بودنو میگم ، ولی تو که میدونی من از بعضی این موضوع هایی که مثلاً به نظر جذاب مییان، یه طوری بدم مییاد و به نظرم یه جوریه که مثلا یه کسی بییاد قیافه ام رو حدس بزنه ، اونم...حرفشو قطع میکنه و میگه : حالا بحث های فلسفیش بعداً ، تو نگفتی اینا تو رو یاد کی میندازن؟
خنده ای تحویلش دادم و گفتم : تو ! خنده ی ریزی میکنه و میگه : ولی من یاد جنیفر لوپز افتادم !
دوتایی میزنیم زیر خنده و بهش میگم :تصور اینکه یکی فکر کنه من شبیه جنیفر لوپز هستم حال من رو بد میکنه !:))
می خنده و میگه : تازه جای بامزه اش اینجا بود که من با اینکه حتم داشتم اینا همش بچه بازیه ، از اون می پرسم : حالا رو اینا فکر کردی یا همینطوری گفتی!! و خودم از این سوالم کلی خنده ام گرفت و البته اون طرف گفتمان هم نامردی نکرد و گفت : آره فکر کردم!! و من به طور طبیعی خوشم اومد از این حرفش ! دوباره مکث میکنه و میگه : به هر حال بعد از حرفهای اون شب ، من بفهمی نفهمی حالم بد شد!
چشمام رو تنگ میکنم و با تعجب بهش میگم: چطور؟( بازم این کلمه ی پرسشی مزخرف!)
میگه: آخه آخرش نتونستم بفهمم از اینکه یکی قیافمو حدس بزنه ، خوشم مییاد یا بدم مییاد؟!! و با همون شوخ طبعی همیشگیش که من عاشقشم ، میگه : می دونی که ، این مسئله چقدر مهمه؟!
سرم رو به علامت تائید تکون میدم و بعد هر دو می خندیم:))
لینک
نيلوفر.
|
شنبه هشتم تیر 1387
|
19:39
|
هر کس باید بحران درونی اش را با اندیشه و نیازهای واقعی خود تنظیم کند. در نهایت زمانی می رسد که صداقت، قدرت و حقانیّت شخصیت او باید علیه وضع موجود بپاخیزد. در وضع موجود او تنها آن چه را شنیده طوطی وار تکرار می کند، آن چه را همه می دانند می آموزد، و از آن چه که از قبل وجود داشته تقلید می کند. او باید بفهمد که فرهنگ چیزی بیش از یک زیور برای زندگی است. زیورآلات نقش پنهان کردن و پوشاندن شی ء مزین را دارند. پس ما باید برداشت یونانیان از فرهنگ را درک کنیم. در نظر آنان فرهنگ به معنی بهبود بخشیدن و تازه کردن طبیعت بود، بدون توجه به درون و بیرون، بدون نیرنگ و تظاهر و سنت.
فرهنگ، وحدت میان زندگی، اندیشه و اراده است. *
*مقاله ای تحت عنوان "درباره ی فوائد و مشکلات تاریخ برای زندگی" از نیچه در کتاب سیر اندیشه فلسفی در غرب، دکتر فاطمه زیباکلام ، انتشارات دانشگاه تهران.
لینک
نيلوفر.
|
پنجشنبه ششم تیر 1387
|
18:9
|
پشت پلک هایم عجیب روشن است ، حدس می زنم صبح شده، چشمانم را باز می کنم ....
چشمانم را که باز می کنم ، همه جا تاریک است ...
خواب هایم عجیب روشنند ...
لینک
نيلوفر.
|
سه شنبه چهارم تیر 1387
|
11:11
|
دفترچه ی کوچکم رو ورق می زنم، میرسم به صفحه ای که توی اون نوشتم:
"هنگامی که کسی را دور انداختیم، دیگر نباید سعی کنیم اشتباهاتش را تشریح کنیم. فقط هنگامی دنبال چراهای اشتباهات او می رویم که هنوز "او" را کامل دور نینداخته باشیم."
* کتاب "زندگی، جنگ و دیگر هیچ " از اوریانا فالاچی.
پی.نوشت.۱. فکر می کنم کلمه های دیگه ای هم هستند که جایگزین مناسبی برای "او" باشند!
پی.نوشت.۲. نمیدونم چرا این قدر بی حوصله شدم:((
لینک
نيلوفر.
|
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
|
18:24
|
علیرغم کارهایی که رو سرم ریخته ولی از صبح دارم به این جمله:"مهم نیست که آدم تـوی یه کــشور جهـان سـومی زندگی کنه، بلکه مهم اینه که جهان سومی فکر نکنه." (راستش وبلاگ من به هم ریخته & این جمله رو یک دوست نادیده :) در این وبلاگ http://www.inmorix.persianblog.ir/ نوشتند )
فکر می کنم. در واقع دارم به این فکر می کنم که وقتی میگیم " جهان سومی فکر نکنیم " یعنی چی؟ یعنی" جهان پیشرفته ای فکر کنیم "؟!:> منظور از افکار و عقاید جهان سومی چیه؟ اصلاً این اصطلاح درسته ؟؟(یه جورایی من فکر می کنم این تعبیر چندان درست نیست) حالا با فرض درست بودن اصطلاح و معنای عامیانه اون، این افکار و عقاید چه جوری هستند؟ میشه دسته بندیشون کرد؟ شک ندارم که این جمله رو جلوی خیلی که بذاری یه ژست روشنفکرانه میگیرندو در وصف درست بودن جمله چه ها که نمیگند و...ولی در عمل ....
خلاصه من که هنوز به نتیجه ای نرسیدم ، هزار تا فکر آشفته اومده تو سرم، از فسادهای اقتصادی و سیاسی که اون بالا بالاها!! هست و داره مملکت رو به کجا می بره تا خودمون تا همین نزدیکیها ، از پارتی بازی در دانشگاه ها و مرکزهای پژوهشی(که فکرش هم نمی تونی بکنی ) تا شرکتهای خرده پا و ...همه چیز بر مبنای پارتی و سلایق شخصی است، یا مثلا مردمی که هر کسی می تونه با وعده های پوچ در مورد مسائل اقتصادی فریبشون بده و... یا دخترها و زنانی که نه تنها یاد نگرفتند و این فرصت به اون ها داده نشده که حتی خیلی از اون ها نخواستند که جور دیگه زندگی کنند، که تجربه کنند ، که زن تنها در آرایش و آخرین مد و... خلاصه نمیشه که همه جا جنسیتشون جلوتر از خودشون بوده ( نمیگم اینها بده، هر چیزی به جای خودش و در حد اعتدال ، حرفم سر این هست که فقط در اینها خلاصه نمیشه ) یا مسئله ی خنده داری که این روزها زیاد می شنوم و می بینم ، اینکه پسرهای تحصیلکرده ای که به دنبال دخترهایی هستند که به اصطلاح آفتاب و مهتاب هم اونها رو ندیده باشه:) یاد یه مورد جالب افتادم: پسر ، سال آخر داروسازی تهران و دختر سال دوم حقوق،مذهبی و چادری (چادی بودن یکی از پیش شرط های پسر پیش از دیدن دختر و خواستگاری از اون بوده)، بعد از کلی صحبت دست آخر آقا پسر به دختر خانوم میگن که فقط شما بعد از ازدواج نباید کار کنید! و ...نکته ی جالب اینجاست که ایشون از طرفداران اصلاحات خاتمی هم هستند!! به نظر شما دختری با رتبه ی دو رقمی که حقوق دانشگاه تهران می خونه نباید به فکر کار هم باشه؟ اینها که موارد پیش پا افتاده ای هستند و حرف در این موارد که بسیار است ولی آخرش هم این فکر هام رو نتونستم سر وسامون بدم فقط احساس کردم در همه ی این ها ردی از وفادار نبودن به اخلاق حالا در هر زمینه ای ، حق دیگران رو به رسمیت نشناختن و اینکه همیشه در پی اعمال سلایق شخصی خودمون هستیم ، به همه چیز یه برچسب اسلام و مذهب ( البته اسلام به روایت خودمون !) میزنیم و به خیال خودمون الان همه چیز حله ، بیشتر آدمهایی خرافی هستیم تا آدم هایی اهل تصمیم و عمل ، آدمهای منعطفی نیستیم و....
خالا هر کی می تونه، یه تعریف از این اصطلاح " افکار و عقاید جهان سومی " ارائه بده بلکه افکار ما هم سر و سامان گرفت :)
پ.ن. راستش خودم از متنی که این بالا نوشتم خوشم نیومد! آخه اصلا وقت کافی نداشتم که درست و حسابی فکر کنم و بنویسم ،کلی هم حرف داشتم که بزنم ها... :((
لینک
نيلوفر.
|
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
|
21:57
|
می خواهم بنویسم...قلم را به دست می گیرم...منتظرم تا کلمات بر صفحه ی سفید کاغذ جاری شوند، یکی یکی ، حرف به حرف. اما کاغذ هنوز سفید است. همه چیز سرجایش است ، همه ی آنچه که برای نوشتن لازم است به جز...و به یاد می آورم که تنها اراده ی من کافی نیست، کلمات باید از قلم عبور کنند، به قلم نگاه می کنم، فراموشش کرده بودم...
گویا قلم هم دلش گرفته است، شاید هم دلش چرکین است. قلم را روی کاغذ سفید می گذارم ، آرام.
حالا خودم هم یک جایی لابلای آن همه سفیدی، کِز می کنم...
لینک
نيلوفر.
|
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
|
23:51
|
نمی دونم چی باید بگم درباره ی "او" که با قلمش سرت گیج میره، از هر چی دور وبرت هست کنده میشی و بعد...و بعد می رسی به خودت و....نه، حقیقتاً نمی دونم چی باید بگم... فقط این جور وقتها با شنیدن خبر یه چیزی زیر پوستم مور مور میشه و بعد یه حس عجیبی سراسر و جودم رو میگیره ، طعم گس و تلخی رو تو دهنم مزه مزه می کنم و ....
"نادر ابرهیمی" هم رفت...
+ سایت "نادر ابراهیمی"
+ از آن روزهای نادر ابرهیمی
+ من را استاد صدا نکن
لینک
نيلوفر.
|
جمعه هفدهم خرداد 1387
|
14:49
|
دو هفته پیش عصر پنج شنبه ما از این غرفه هایی که به طور معمول تو پارک قیطریه هستند، یه قاب عکس خریدیم، یعنی در واقع من خریدم. یه قاب عکس کوچیک چوبی که دو تا از ضلعهاش یه چیزی شبیه نوار سبز داره. حالا اینکه این قاب عکس به طرز عجیبی ساخته شده و عکس ها یا توی اون جا نمی گیرند یا اینکه کناره هاشون توی قاب خالی میمونه بماند، که احتمالا علتش، به قیمتی برمیگرده که اونو خریدم چون در مقایسه با قاب عکسی که قبلا خریدم خیلی ارزو نتره، البته شایدم اونو گرون خریدم:) حالا از اینا که بگذریم الان دورم یه عالمه عکس ریخته از بچگیهام تا حالا و قاب عکسی که الان توش یه عکسه دسته جمعیه از من و بچه های مهدکودکی که می رفتم! (عجب انتخابی!:)) جذابیتی که این عکسها برای من داره از این جهته که هربار که این عکسها رو می بینم یه نکته جدید از حالات و رفتار بچه های توی این عکسها، پیدا می کنم ، علت پیدا کردنشون هم واضحه چون توی خیلی از این عکسها به غیر از چندتایی از بچه ها (که تعدادشون خیلی کمه و خودمم یکی از اونها هستم) بقیه اصلا حواسشون به دوربین نیست ، انگار نه انگار که قراره عکس بگیرند، هر کسی داره کاره خودش رو انجام میده، اون پسره که داره تو موهای دختری که جلوش نشسته دنبال چیزی میگرده، اون دو تا پسر بچه که با هم دعواشون شده یا اون دو تا که دارند درگوشی رازی رو احتمالا به هم میگن!...خلاصه هر کدومشون دنیایی دارند برای خودشون و عجیب اینکه تو همه ی اینها من با یه لبخند کودکانه و چشمهایی که کودکانه تر از اون لبخند دارند میخندند، (باور کنید تو این عکسها خنده ی من کاملا تو چشم میاد :)) کاملا حواسم به دوربین هست. خلاصه حالا که دارم به این عکسه که بعد از کلی نظرخواهی تو قاب گذاشتمش، نگاه می کنم میگم یعنی هر کدوم از این بچه هایی که تو این عکس کنار من هستند ، الان دارند چی کار می کنند، چی میشد همه ی اینها رو یه جایی می دیدم، مثلا این عکس رو می زدم تو سایتی ، جایی و میگفتم هر کی از این عکس یه نمونه داره( همون نمونه ی قدیمیش رو) بییاد فلان جا! با اینکه می دونم که این فکر عملی نیست ولی ازش خوشم مییاد و تو رویاهام دختر و پسرهایی رو تصور میکنم که دور هم جمع شدند و دارند همدیگه رو تو این عکسها به هم نشون میدن و کلی از اون دوران و خاطره های شیرینش میگن و می خندن و شایدم افسوس می خورند.....
لینک
نيلوفر.
|
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
|
19:47
|
گفتیم بییام اینجا اعلام کنیم که به تهران می آییم !!:)
لینک
نيلوفر.
|
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
|
22:44
|

متلاطم
تنها
بیکران
کاش اقیانوسی نبودم
پنجه کشان بر ساحل*
"شمس لنگرودی"
لینک
نيلوفر.
|
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
|
21:21
|