تبليغاتX
لوتوس
من انگشترت را همان روز اول به دست کردم، انگشت وسط، دست راست....اما حالا تو داری به نیمه میرسی و هنوز.... من منتظر جادوی تو هستم، اردی بهشت....

 

لینک نيلوفر. | دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | 23:37 |

میشه از لحظه ها، آدمها و یا هر  چیزی  که دوست داریم، عکس یا فیلم گرفت. میشه صداها رو ضبط کرد. دستخط ها رو به عنوان یادگاری نگه داشت. اما در مورد "عطر " و "بو" چی؟  ای کاش راهی پیدا میشد که "بو" یا "عطر"ی رو هم که دوست داریم نگهشون داریم. مثلاً بوی بارون رو ریخت توی یه شیشه. روش هم یه برچسب بزنیم "بوی بارون بهار" یا "بوی بارون پاییز". بعد هر وقت که دلمون خواست در اون رو باز کنیم و شامه مون رو پر کنیم از بوی بارون. یا یه شیشه از بوی نوزاد چند روزه.  واضحه که بعضی شیشه ها هم با عطر آدمهایی پر میشه که بو و عطر مخصوص خودشون رو دارند و اون بو و عطر یادآور هیچ کس دیگه ای نیست به جز اون فرد. شاید اگر در بچگیهام چنین امکانی وجود داشت یه شیشه رو هم با برچسب "عطر مامان" پر می کردم. عطری که وقتی بزرگ شدم - و البته هنوز هم - سراغش رو از مامانم  می گیرفتم و مامان با تعجب به من لبخند میزد و اظهار بی اطلاعی میکرد از اون  عطر خاص. هنوز هم هر جایی که مشابه اون عطر رو حس میکنم میگم اون چیز چقدر بوی مامانم رو میده و همون بو و عطر من رو میبره به سالهای کودکی.

شما کدوم "بو" و یا "عطر"  رو دوست دارید توی اون شیشه ها نگه دارید؟ روی اون شیشه چه برچسبی میزنید؟ 

لینک نيلوفر. | شنبه دهم اسفند 1387 | 16:43 |

یه سوال، دوست داشتن آدمها "اتفاقی" هست؟  عاشق شدن چی؟ اتفاقیه ؟

 

لینک نيلوفر. | دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 | 9:40 |

این که دیگر دوستم نداری

باشد اما

حتی نمی خواهی

به دیدن درخت نارنج بیایی

که شکوفا شده در حیاط خانه ام؟

 

"شاعر گمنام"

لینک نيلوفر. | جمعه چهارم بهمن 1387 | 23:9 |

هفته ی پیش همین موقع ها بود که دفاعیه ام از پایان نامه ی ارشدم تموم شد....

 

پ.ن. ۱. از همه ی دوستان خوبم ممنونم....

پ.ن.۲.  در این مدت  برای نوشتن در اینجا چندان وقت آزادی نداشتم ولی حالا.... نمی دانم چه چیزیست ولی می دانم که هست! یه چیزی که احساس میکنم دیگر اینجا نمی توانم بنویسم....نمی دانم ... شاید اولشه!!:)

لینک نيلوفر. | سه شنبه سوم دی 1387 | 18:0 |

خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ نگر تا حلقه ی اقبال ناممکن نجنبانی
لینک نيلوفر. | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 | 9:58 |

میدونم که الان همه خبر دارند که "خسرو شکیبایی" هم رفت...تو این چند روز اصلا دست و دلم نمی رفت که بییام اینجا و بنویسم "خسرو شکیبایی هم رفت"...

 حالا فقط می خوام بگم خیلی خاطره دارم از صداش ، از کلامش،  "سین" هایی که فقط او از پس ادا کردنشون بر می اومد و...

 گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي

خسرو شکیبایی چرا در نمی‌گذرد؟...

چه زود رفت رضای" کیمیا" و "خانه ی سبز" و استاد فلسفه ی عاشق پیشه و آشفته ی "هامون"

 

لینک نيلوفر. | یکشنبه سی ام تیر 1387 | 19:54 |

شاید (رو شاید تاکید دارم) یکی از انواع دسته بندی انسانها اینطوری باشه:

۱. آدمهایی که هم دوستشون داریم و هم قابل تحمل اند.

۲. آدمهایی که دوستشون داریم ولی قابل تحمل نیستند.

۳. آدمهایی که دوستشون نداریم ولی قابل تحمل اند.

۴. آدمهایی که نه تنها دوستشون نداریم که قابل تحمل هم نیستند.

لینک نيلوفر. | جمعه بیست و یکم تیر 1387 | 19:49 |

لابلای علف های خیس، طاق باز خوابیده ام. عاشق این خیسی علف ها و بویشان هستم. باد خنکی از روی دریاچه ای  که در نزدیکیم، اون پایین،  هست و از این جا خوب می تونم ببینمش، عبور میکنه و به من میرسه. این باد، عجیب می چسبه! اونقدر که تنم از این شلوار جین و بلوز آبی رنگی که گشاد هم نیست، بدش مییاد و هوس پیراهن میکنه! از آن پیراهن هایی که دامن پرچین دارند، و کم و بیش نازکند و خنک. اینطوری باد از زیر دامن پیراهن راهی باز میکنه  و دورتادور وجودم میچرخه و تنم رو در آغوش میگیره.

پی نوشت.۱. به غیر از بچگیهام، یادم نمییاد آخرین باری که پیراهن آن هم از این نوعش، پوشیده بودم، کی بوده! دیگه اینکه قراره امروز بریم یه جایی تقریباً مشابه همین جایی که وصفش رفت! دقیقاً پشت یه کوه، در کنار دریاچه. ما پیش پیش حسمون رو از اون جا نوشتیم! البته قبلاً هم رفته بودیم ها :) 

پی نوشت.۲. به صرافت افتادم یه چند تایی عکس از اون جا بذارم. لابلای این عکس ها یه عکسی عنوانش خیلی جالب بود " چادگان ، سوئیسی بر فراز زاینده رود" ! خدایا چقدر اغراق!!:) به هر حال ما احساس کردیم امروز قراره بریم سوئیس!:) هر چند که ما هر کاری کردیم نشد اون عکس ها رو بیاریم  اینجا ولی شاید بتونید اینجا و اینجا  اون ها رو ببینید.     

 سد زاینده رود- چادگان - اصفهان

 

لینک نيلوفر. | چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 | 12:10 |

خودت هم نمی دونی از کجا شروع شد که یهو تایپ کردی " خسته ام " . شاید تکرار این حرفهای کهنه از عصر و قدم زنی با دوستت شروع شد. که می خواستید بیشتر قدم بزنید ، بیشتر با هم باشید تا اون وقتی که خسته شدید اما.... 

تایپ می کنی "خسته ام از دختر بودن در این شرایط ، در این جامعه" . انتخاب بین بد و بدتره دیگه! که اعتقاد دارم اون لنگه ی دنیا هم اون طوری نشده که باید باشه.

بعد می خوای بگی چرا خسته ای. که وقتی می خوای برای یه دختر بگی ، می تونی بگی از همه ی چیزهایی که تو و اون می دونید ، که بخشی از اون حرفها آروم و بلندش فرقی نداره، میشه گفتشون و خیلی هاشون باید آروم گفت شاید هم درگوشی! حالا موقع نوشتن، به نظرت اونهایی که میشه گفت بدیهی اند و اونهایی که بدیهی نیستند رو نمیشه گفت ، نمیشه نوشت و همین بایدها و نبایدها هستند که یادت مییارند که دختری. که دختر بودن یعنی همین مرزها ، همین بایدها و نبایدها. یعنی همین چیزهایی که به نظر یه عده بچه گانه بییاد و به نظر تو "درد". یعنی همین که می خوای یک چیزهایی رو بنویسی و نمی نویسی.  یعنی اینکه (گاهی ، شاید هم خیلی وقتها) جنسیتت قبل از وجودت ، هستی ات ، تفکر و عقایدت ، خواسته ها و احساساتت باشه. یعنی اینکه اینها خوبند ولی نگهشون دار برای خودت و در عوض جسمت و تنت برای یکی دیگه. یعنی اینکه تمام آمال و آرزوهای یه دختر خلاصه بشه (که البته گاهی چاره ای غیر از این براش نمیذارند) در شوهر کردن . یعنی دوست تو که دلش می خواد عاشق بشه و ازدواج کنه ، و تو از خودت می پرسی چندبار عاشق شده و پنهان کرده. (که یه بارش رو من می دونم که عاشق شده و هیچی نگفته) و تو یاد اون پسری می افتی که پیش تو ، از جسارت یه دختر که ازش خواستگاری کرده بود تعریف می کرد و در جمع پسرونشون حرف دیگه ای میزد!

دختر بودن یعنی انتخاب شدن و به بعضی حقارت ها تن دادن. که یعنی "عادت کردن نه عاشق شدن".

یعنی بیرون که میری حتی اگر  از لحاظ پوشش ساده ترین دختر دنیا هم باشی، باز هم باید نگران حرفهای نیشدار و دست های هرزه باشی ، حالا چه سوار اتوبوس و تاکسی باشی یا تو  پیاده رو و خیابون تند تند قدم برداری، چندان فرقی نمی کنه، تهش احساس می کنی نه تنها جسم و تنت بلکه روح و روانت آزار دیده و آلوده شده.

دختر / زن بودن یعنی اینکه اصل جامعه بر پایه ی حضور حاشیه ای تو باشه. یعنی خیلی که پست و مقام بگیری میشی مشاور رئیس جمهور. که عملا هیچ کاره است.

یعنی اینکه روز زن و مادر یکیه و تو از خودت می پرسی یعنی زنی که مادر نشد زن نیست. یعنی زن گناه کرد که مادر شد و عاشق بچه اش . که هر چقدر زن به خاطر همین حس مادری ( که من عاشق این حس مادری هستم) بیشتر و بیشتر تمام توانش رو برای بچه اش هزینه کرد باز هم به خاطر همین عشق، دیگران هم باید او را هی محدود و محدودتر کنند.

دختر بودن یعنی تو دلت میسوزه برای اون دخترهایی که تمام زندگیشون خلاصه میشه در میز توالت و آرایش و غیره و ذلک . که بارها گفتی به اونها هم خرده ای نمی توان گرفت چرا که به اونها فرصت داده نشده، یاد داد نشده  تا بفهمند که زن فقط اینها نیست. که به نوعی اونها هم تن دادند به همون نگاه سنتی به زن ها، که خلاصه میشد در زیبایی. ( و لابد در زیبایی برای شوهر و جدیداً در زیبایی برای یکی دیگه!)

دختر بودن یعنی نگران بودن از تصویب لایحه "حمایت از خانواده" . که بی ربط ترین اسمی بود که میشد روی اون گذاشت. و خوشحالی از این نگران بودنت . از اینکه هنوز فراموش نکردی، زن ها و دختر هایی رو که مثل تو نیستند . که مثل تو الان زیر باد کولر ننشستند و این جمله ها رو پشت سرهم ردیف کنند.

دختر بودن یعنی ترجیح بدی فعلاً بقیه حرفها رو بی خیالشون بشی!

پی نوشت ۱. به نظر من اشتباهه که وقتی داری برای یکی از حقوق طبیعی و غیر طبیعی و اجتماعی و نمی دونم غیر اجتماعی که فکر می کنی از تو سلب شده، حرف می زنی ، اون طرف برگرده با یک سری حرفها بخواد به تو ثابت کنه که دنیای پسرها هم سخته. چون حرف من سر حقهای بدیهیه یک انسانه ، زن و مردش فرقی نمی کنه.

پی نوشت۲. اینم اشتباهه که با زدن این حرفها ، دوسته برگرده بگه که " احساس می کنم از مردها اصلا خوشم نمییاد". که با تمام این تفاسیر و با وجود اینکه خیلی از مشکلات به نگاه سنتی اونها ( که البته دکتر و مهندس و تحصیلکرده شون هم از این قاعده مستثنی نیستند ) برمیگرده، با این حال در مورد خودم میدونم که قطعاً  روزی مردی رو پیدا خواهم کرد که عاشقش شوم و دنیای زنانه ام رو با او تکمیل کنم :)

پی نوشت۳. این پی نوشت هیچ ربطی به مطلب بالا نداره، گفتم تا یادم نرفته بنویسم! اونم اینکه حتماً "کافه پیانو" رو بخونید. من که یک جوراهایی عاشق این کافه شدم:)) رمانی با متن روان و صمیمی و دوست داشتنی.  خوندنش برای من بیشتر از دو روز طول نکشید. حالا بعداً میام مفصل درباره اش میگم:))

لینک نيلوفر. | جمعه چهاردهم تیر 1387 | 15:34 |