نمی دونم چرا اصلا دلم نمی خواد درباره ی این یکی بنویسم (به طور طبیعی میگین-البته شاید بگین!!- خب ننویس ! ولی بعضی وقتا دوس دارم کاری که اصلا دوس ندارم رو انجام بدم ) شاید به همین دلیل هم نتونم خیلی خوب و درست ودرمون بگم. فک کنم هر زمان که فقط یه ذره از این دلتنگیم کمتر شد اون وقت بتونم بهتر بگم ،آره اون موقع میگم!
هر چی فک می کنم نمی دونم از کجا شروع کنم....
همه ی آدما بالاخره یه سری ویژگیهای مثبت دارن ، کم یا زیاد ، ولی حتما دارن! اما .....
وای....واقعا نمی دونم چطوری بنویسم ....
با اینکه خیلی دلم شکسته ولی یکی از بهترین دوستایی بود که تا حالا داشتم....یه عالمه چیز خوب پشت اون قیافه تقریبا همیشه سردش قایم شده بودن، یه عالمه مهربونی ، گذشت ، یه عالمه حس قشنگ ، یه عالمه خوبی ....شاید به خاطر همون چیزی که بالا گفتم کم پیش بیاد که کسی اونو کشفش کرده باشه!
هی می نویسم ، هی دوباره پاک می کنم ، نمی دونم چرا؟؟!! اصلا انگار حرفام یادم میره . شاید وقتی دیگر...
می گم " بود" چون الان قهریم البته فک کنم دیگه برای همیشه قهریم ! الان یاد یه حرفی افتادم یعنی یاد یه حرفایی! یه "دوست خوب" بهم گفت :" ۶ ماه طول میکشه تا "اون " فراموش کنی...این قاعده ی بازیه..."خیلی فک کردم ولی اصلا یادم نیومد که "بازی" کرده باشم....البته خودشم در مورد فراموش کردن همینطوری فک می کنه ولی من اصلا نمی فهمم!! البته شاید این "نفهمیدنم"! به خاطر اون چیزی باشه که تو روزنامه خوندم، نوشته بود که استرس سلولهای مربوط به تفکر و احساساتو یه چیز دیگه رو از بین میبره، البته دقیق یادم نیست...
خلاصه حسابی قهرو قهرکشیه .مثل بچگیهامون که میگفتیم :"قهر قهر تا روز قیامت" با این تفاوت که وقتی بچه بودیم شاید به ساعت هم نمی کشید که آشتی می کردیم و همه چیز یادمون می رفت.چقد خوب بود ما آدما همه چیزای خوب رو تو بچگی جاشون نمی ذاشتیم....
اولا فک می کردم که اون موقع باید بهم کمک می کرد ولی احساس می کنم که اون موقع هیچ کس نمی تونس کمکم کنه جز خودم...نمی دونم...آخ ببخشید حواسم نبود .....یه دفعه زدم وسط ماجرا!!
شاید وقتی دیگر...
عصر جمعه یه دفعه تصمیم گرفتم که بهش زنگ بزنم و بگم :"میای آشتی؟"ولی خیلی دو دل بودم چون می دونستم که چی میگه....رفتم "قران" رو اوردم، راستش خیلی اعتقادی به استخاره ندارم و بلدم نیستم ولی یه دفعه دلم هواشو کرد، به سبک خودم !( البته اصلا نمی دونم واقعا قصدم استخاره بود یا چیز دیگه) بازش کردم(یا استخاره کردم!) خیلی چیز جالبی اومد. سوره ی "مریم" بود، همون اولاش، آیه هایی که حضرت "زکریا " دلخور از اینکه هیچ فرزندی نداره یه جورایی ناامید از خدا می خواد که به اون یه بچه بده و خدا هم می پذیره ،به خدا میگه چطور میشه که من با این کهولت سن و بعد از این همه سال بچه دار بشم ؟ .....و خدا به او "یحیی" را داد و....نمی دونم این خوب بود یا بد؟(البته فک کنم یه کمی خوب بود!) ولی منو یه جورایی تکون داد، برام جالب بود. من خیلی سرم نمیشه ولی واضحه که یعنی حتی چیزای خیلی خیلی غیر ممکن هم اتفاق میفتن ولی باید "ایمان" داشته باشی به "اون" و شاید هم.... من فک کردم پس با این حساب بهش زنگ بزنم و لابد آشتی میکنه! ولی با این همه رفتم اون قران قدیمی رو هم که بالا سر صفحه هاش خوب وبد داره رو اوردم(برای همینه که بهتره من استخاره نکنم!)و با اونم استخاره کردم و خوب اومد ...وای تازه میدونستم که باید به استخاره عمل هم بکنی ولی چی....بنده عمل نکردم!
البته بایداضافه کنم که اگه احیانا "جبرئیل " هم پایین بیاد و به این دوست ما بگه: "الان یه وحی منزل اومد که تو باید فلان کارو بکنی" و اون نخواد این کارو بکنه عمرا اگه اون کارو انجام بده! به شدت یه دنده!
و ای کاش میفهمید که اشتباه فکر می کنه....
ای کاش اینقد بعضی وقتا مغرور نمی شد....
ای کاش ....
میدونید دلم می خواست قبل از اینکه سال نو بشه آشتی کنیم تا اینجوری این دلتنگیه من تو سال دیگه نره و شایدم سالهای دیگه...می دونم که این مدل آشتی کردن تا وقتی که اون نخواد خیلی بی مزس و می دونم که تا اون نخواد مثل اون وقتا نمیشیم و منم دلم نمی خواد که زوری، اون سر طناب دوستی طرف اون که الان افتاده زمین رو دستش بگیره ولی فک کنم این جوری بهتر بود ... نمی دونم...
می دونید دلم می خواست تمام اینا رو جا می ذاشتمشون...خیلی سنگینی می کنن...به خصوص اون آخری که ....
اصلا حس و حال سال نو رو ندارم....امسال یه جور عجیب و غریبی شدم....
ای کاش سال نو نمی شد....یه جورایی می ترسم....یعنی خیلی می ترسم....
پ.ن: برای خودم نگرانم!!!
می خواستم ادامه ی مطلب قبل رو بگم ، از اون اتفاق ، ولی اصلا حال و حوصله نداشتم شایدم دلم نمی خواست که از اون اتفاق بگم اما....
داشتم تو کامپیوترم دنبال یه چیزی می گشتم که یه پوشه بی نام و نشون دیدم و از اون جا که شلختم این قبیل چیزها چندان عجیب نیست ولی نمی دونم چرا مثل همیشه ردش نکردم و اون رو باز کردم...قسمت دوم فیلم "میای با هم برقصیم؟" بود.با اینکه با خودم قرار گذشته بودم که نبینمش ولی مثل همیشه طاقت نیوردم.دیدنش بد جوری دل تنگم می کنه.
یه وقت فک نکنید این فیلم غم انگیزه نه اصلا، اتفاقا یه درام شاده و البته خیلی زیبا با دیالوگ های خیلی قشنگ ، حتما ببینیدش.
این فیلم تکرار دوباره ی بعضی چیزا بود البته چندان هم نیاز به دیدن این فیلم نبود چون اون چیزا هر روز برام تکرار میشن...یادش بخیر چقد دوس داشتم این فیلم رو ببینم چون وصفش رو خیلی شنیده بودم و بالاخره دیدمش اینقد ذوق داشتم که نگو! الان یاد یه چیزی خنده دار افتادم که اگه می فهمید احتمالا از خنده روده بر می شد ...شب اون روزی که فیلم رو اورد چون قبلا بهم گفته بود که تنها نسخه ی دی وی دی اون رو داره با خودم گفتم پس فعلا نمی تونم اونو ببینم و با ناراحتی گذشتمش روی میز البته خسته هم بودم!فرداش وقتی ازم پرسید که فیلم رو دیدم بهش گفتم "نه ، وقت نکردم و..." نمی دونم چی بهم گفت که رفتم سی دی رو گذشتم و دیدمش و یش خودم گفتم چه جالب کامپیوتر من خوندش !!!
و تا همین چند روز یش هم همین فکر رو می کردم! هرگز روی س دی رو نگاه نکردم و با خودم نگفتم که مگه فیلم دی وی دی روی ۲ تا سی دی میشه؟!! اصلا .... اینطوریاس دیگه!
الان احساس می کنم که نمی تونم درباره ی اون اتفاق بنویسم....باشه تا فردا....اگه بتونم!
" وقتی من و شریکم سال گذشته به بلک پول رفتیم
خیلی هیجان زده بودیم که مسابقه رو تموم کنیم
همه می گفتن که ما برنده میشیم و ما می خواستیم این رو ثابت کنیم
ما زوج موفقی بودیم تا وقتی که شریک رقص هم بودیم
اما شروع به تمرینات سخت کردیم
همدیگر رو تحت فشار میذاشتیم و انتظاراتمون از هم زیاد بود
و ...برنده نشدیم
ما حتی انتخاب هم نشدیم
من برگشتم بدون جایزه و شریک
ناراحت و درمونده ...."
خیلی جاهای دیگش هست که از اینم قشنگتره ولی این تیکش یادم بود....
بهمن ماه ۱۳۸۴
بالاخره مامان از بیمارستان برگشت، دیگه عصر شده بود، .خسته بود و ....ما منتظرتر! از هر لحظه ی دیگه تو زندگیمون بودیم. بالاخره مامان شروع کرد:" بابا رو بستری کردند..."وای اصلا تصورش رو هم نمی کردم...."بابا"، "بابا"ی من سکته کرده بود و... خیلی برام غیر منتظره بود.فردای اون روز به ملاقاتش رفتم ، خیلی بیشتر از اونی که تصور می کردم حالش بد بود ، خیلی جلوی خودم رو گرفتم که گریه نکنم،تو اون روزا همش به مامانم و سحر دلداری می دادم و بعد شب که می شد تو رختخوابم آروم و بی صدا گریه می کردم، این کارو خیلی خوب بلدم! ولی اینم کافی نبود اینقد بهم فشار می اومد که کم کم احساس کردم دارم کم میارم.از طرف دیگه کنکور ارشد هم یه جور دیگه نگرانم می کرد هر چند تو اون روزا دیگه خیلی کمرنگ شده بود.
یادمّ دکتر گفته بود " فقط دعا کنید " و ما هم....بالاخره خدا "بابا"ی منو بهم برش گردوند خونه ی ما دوباره تقریبا مثل اولش شد، البته قرار شد که "بابا" رو بعدا یعنی وقتی که حالش بهتر شد عمل کنند.
با خودم گفتم دیگه تموم شد ولی نه.... یادم رفته که این جمله رو باید خیلی آروم بگم... بازم یه سری اتفاقات برای منو و بابا و مامانم افتاد که هر گز تصورش رو هم نمی کردم و ....
نمی دونم آدم وقتی تو هوا معلقه چه حسی داره ولی تو اون روزا دلم می خواست این حس رو تجربه کنم در واقع دلم می خواست برم بالای یه کوه بلند و بعد از اون بالا خودم رو پرت کنم پایین و در بین راه هر چی دلم می خواد داد بزنم ، اصلا یه جورایی فک می کنم همون معلق بودن توی هوا باعث می شه آدم احساس سبکی بهش دس بده...داشتم می گفتم ...از یه کوه بلند بپرم پایین و بعدش وقتی به زمین رسیدم خیلی راحت از جام بلند بشم، اگه احیانا خاکی شده بودم خودم رو بتکونم و بعد برم سراغ زندگیم!!
یادم رفته بود بگم دیگه نزدیکای کنکور ارشد بود.....
اسفند ماه ۱۳۸۴ ، بهار و تابستان ۱۳۸۵
۲. کنکور ارشد....
بالاخره روز امتحان فرا رسید . بعد از اون اتفاقات خیلی نگران بودم ، بعد از کنکور هم نگرانیهام به حقیقت پیوست ....
روزای بعد از کنکور چه روزایی بودن،بهتر بگم هفته ها ی بعد از کنکور و بعد از اون ، هفته ها و ماه های بعد از اعلام رتبه ها چقد بد بودند ، خیلی بد....چیزی خارج از تصور من بود حتی در بدترین حالت .... در نهایت قبول شدم ولی..... این دقیقا چیزی نبود که من به دنبالش بودم و همین باعث می شد یه جورایی از خودم نا امید بشم ...اون روزا چه قبل از اعلام نتایج و چه بعدش چقد بد بودن،خیلی بد...
حالا باید می رفتم تهران....
پاییز ۱۳۸۵
۳. تهران ، تنهایی و.....
بالاخره خوابگاهی شدم! البته با اعمال شاقه! شاید برای خودم هم دور از انتظار بود، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود ، اونقد سریع که من فقط تماشا می کردم . من هیچ وقت نتونستم به این سوال جواب بدم که" آیا تقدیر رو قبول دارم یا نه؟" چون هر موقع خواستم با قاطعیت بگم"نه! این ما آدما هستیم که با تصمیمای درست و غلطمون مسیر زندگیمون رو تعیین می کنیم " یه دفعه یه اتفاقایی میفته که ....این جور وقتا حتی با خودم می گم چطور هیچ دخالتی نکنم! تا مبادا با دخالتم !تو اتفاقایی که قراره بیفته گند بزنم!!....این بار هم (اگه فعلا بپذیریم که "تقدیر " وجود داره !!) یکی از اون دفعه ها بود...با اینکه اولش می خواستم انتقالی بگیرم و الی آخر ، ولی به خاطره همون یه ذره تردید توی دلم!! طی یک مشورت با یک "دوست " به این نتیجه رسیدم که باید برم ! البته می دونم می خواین بگین کجاش ربطی به "تقدیر " داره ؟ و من در جواب می گم :" خب دیگه ، این چیزا رو هر کسی وقتی تو اون شرایط قرار بگیره فقط خودش حس می کنه و از نظر بقیه حتی ممکنه اتفاقای پیش پا افتاده ای باشن !" حالا بی خیال این بحث فلسفی ، مذهبی ! میشیم....
خلاصه خوابگاهی شدیم . اینکه تو اون روزا به دلایل مختلف چقد ناراحت بودم به کنار ، تازه داشتم حس می کردم که از خونه دور شدم و .... ۲ تا هم اتاقی داشتم که اوایل از اینکه از صبح تا شب نیستن خیلی حالم گرفته بود ولی بعدها فهمیدم که چه شانسی اوردم !
تنهایی...تنهایی...درسته تنهایی بهتر از سر کردن با اونا بود ، درسته که تنهایی رو دوست دارم ، درسته از وقتی کوچیک بودم (نه خیلی هم کوچیک ،نسبت به حالا کوچیک:) ) به خاطر کار مامان تنهایی رو تجربه کرده بودم و ازش لذت می بردم ولی انگار این بار فرق می کرد، دقیقا داشتم حضور معنوی خونواده و خونمون که تو اون تنهایی ها باهام بودن رو حس می کردم....یادمه اولین بار وقتی ۴ روز تمام تنهای تنها تو اتاق بودم(الته در طول هفته هم در واقع فقط شبا یکی می اومد تو اتاق می خوابید! و البته وقتی هم حرف میزد احساس می کردم تحمل دنیای کوچیکش اذیتم می کنه البته شایدم دنیای کوچیک من پذیرش دنیای بزرگ اونو نداشت!) فقط دلم می خواست حضور یه آدم رو در کنارم احساس کنم، حتی شاید خیلی هم مهم که بتونه باهام حرف بزنه یا نه ! فقط می خواستم حضور داشته باشه ولی....
یه درختی روبروی اتاقم بود که خیلی دوسش داشتم (ودارم )و خیلی وقتا همین طوری فقط نگاش می کردم ، انگار که اون تنها موجود زنده ای بود که می تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی نمی دونم چی شد که علاوه بر آدمای دور و برم از اون درخت هم متنفر شدم و اگه امکانش بود همون شب می رفتم درخت بیچاره رو قطع می کردم! چه روزا و شبای بدی بود، بود؟؟
....
و البته باید گفت که اون ناراضی بودن من از اتفاقات افتاده هم در بدتر شدن این شرایط چه نقش مهمی داشتن و شاید هم اصلا عاملش بودن....البته باید بگم که قدرت سازگاری من هم شاید پایین بود.....
چه روزایی بودن...و شاید هم .....
در این بین یه اتفاق دیگه هم باید می افتاد تا این پازل کامل بشه! یه اتفاق غیر منتظره ....یه اتفاقی که شاید هم واقعا باید می افتاد ولی من دوس نداشتم بیفته به خصوص با اون شرایط . هر چند شاید همون شرایط دلیلی بودن برای اینکه بهتره این اتفاق البته یه جور دیگه، بیفته......
شعبه 76 دادگاه كيفري استان تهران پس از برگزاري جلسات دادگاه و اخذ دفاعيات مديرمسوول <شرق> اين روزنامه را رفع توقيف كرد.هياتمنصفه مطبوعات مديرمسوول روزنامه شرق را در چهار مورد از موارد اعلام شده توسط هيات نظارت بر مطبوعات مجرم شناخته و در ساير موارد اتهامي وي را تبرئه كرد. هيات منصفه مطبوعات همچنين مديرمسوول شرقرا مستحق برخورداري از تخفيف در مجازات دانست.دادگاه مطبوعات پس از دريافت نظر هيات منصفه، روزنامه شرق را رفع توقيف و مديرمسوول آن را به پرداخت جزاي نقدي محكوم كرد.مهدي رحمانيان، مديرمسوول روزنامه <شرق>، درباره رفع توقيف اين روزنامه به خبرنگار ايسنا گفت: اين راي صبح امروز (يكشنبه) پس از مراجعه به شعبه، ابلاغ شد.
وي افزود: پس از مذاكره و جمعبندي با تيم مديريتي روزنامه شرق نظر خود را درباره انتشار مجدد روزنامه اعلام ميكنيم."
وای خدای من!!! یعنی شرق بعد از عید دوباره چاپ میشه؟؟!! نمی تونم بگم چقد خوشحالم
....خیلی دلم براش تنگ شده بود، خیلی... ![]()
حتی اگه خیلی دلت گرفته باشه ولی انگار اون لحظه عین بچگیهات خودتو رو ابرا می بینی و .... انگار دیگه تمام آرزوهای بزرگت ختم می شن به اینکه هر چی ابر تو آسمون هست رو ببینی و قشنگترین اونا رو برای خود خودت ، انتخاب کنی و اونا بشن مال تو...شانس اوردم که دختری که روی صندلی کناری من نشسته بود خوابش برده بود چون بد جور این ور اون ور می شدم که هیچ ابری از نظرم دور نمونه! و شاید جالبتر از همه این بود که به سمت پنجره های ردیف دیگه اتوبوس هم نگاه کردم تا مبادا یه وقت ابری رو از دس داده باشم...
قبلش تاسف می خوردم که ابرای اون طرف در دید من نیستن ولی وقتی خوب دقیق شدم خیلی خوشحال شدم! چون دیدم ابرای طرف من خیلی خوشگلترن!!! می بینید بعضی وقتا عین بچه ها می شم ....
نمی دونم الان چه حسی به شما دس داد شاید به نظرتون خیلی مسخره اومد ، شایدم خنده دار ،شاید....یا اصلا هیچ حس خاصی بهتون دس نداد.... ولی من اون روز به این نتیجه رسیدم که ای کاش می شد من "راننده ی ترانزیت" می شدم !!! به نظر من "رویایی ترین" شغل هستش!!! یعنی اون روز به این نتیجه رسیدم ، آخه اونا همیشه ابرا رو کنارشون دارن :) آسمونم همین طور! گفتم آسمون یاد یه چیزی افتادم ، نمی دونم چرا ، ولی وقتی به آسمون توی جاده نگاه می کنم احساس می کنم" خدا " فقط یه کم ، شایدم کمتر با من فاصله داره!!!....داشتم می گفتم... راستش اونقد این راننده ی ترانزیت شدن برام جدی شده بود که داشتم به معایبش هم فک می کردم !!! و در نهایت دیدم بازم از پشت شیشه یه نیکه هایی از آسمون رو از دس میدی و علاوه بر اون چون از روبرو نگاه می کنی زاویه دیدت چندان مناسب نیست!!! اینجا بود که یاد فیلم "Forrest Gump" افتادم و دیدم بهترین راه این هست که یه مدتی توی جاده ها بدوم!!! تازه کم کم داشتم "اون" رو و "دویدنش " رو درک می کردم، انگار با این کارت می خوای یه سری چیزا رو "فعلا " جاشون بذاری و هی از اونا دور بشی .... یه جور احساس نزدیکی با"اون" بهم دست داد.... و به این نتیجه رسیدم اگه نشد که اون "رویایی ترین" شغل دنیا رو تجربه کنم شاید امیدی باشه به اینکه "رویای ترین" کار دنیا رو تجربه کنم:)
ـ نمی دانم می دید یا ....یا تلاش می کرد که نبیند....آرام گریه می کرد ....و پدر هرگز خواهشها و اشکهای تلمبار شده در چشمان دخترک را ندید....نه ، ندید.
ـ هیچ تلاشی نخواهم کرد برای بهتر شدن این روزهای کسالت بار و شاید هم آشغالی!!!
ـ.............
ـ میگن بهار تو راهه...تو راهه؟؟!!
نمی دونم این آرزو از بچگی با من بوده یا....چیزی یادم نمی یاد...فک نمی کنم...یادم رفت بگم من و " دریا " یه تفاوت بزرگ داریم که فک کنم تمام شباهتمون رو نقض می کنه!! آره..."دریا "وقتی طوفانی میشه سر بقیه خالی می کنه و حتی بعضی وقتا....ولی من ... من این جور وقتا ...فقط خودم و نه هیچ کس دیگه....
یاد "دریا" افتادم....نه چند وقته که دلم هواشو کرده....می دونید "دریا "رو تا حالا ندیدم ، فقط چندبار صدای گریه هاشو ، شیطنتاشو ... شنیدم ولی نمی دونم چرا اینقد دوسش دارم ، خیلی زیاد....فک کنم الان دو سالشه...آخی....بهم قول داده بود که ببینمش و من باور کردم ولی ....بعضی وقتا احساس می کنم " دریا " رو قبلا دیدمش....از قبل میشناختمش....از خیلی قبلترها....
دریا....دریا....دریا....خیلی دلم براش تنگ شده.....
فردا باید برم!!!
۱.مرد چتر سیاه رنگی رو بالای سر زن گرفته بود ولی زن جلوتر از چتر قدم بر می داشت....اون دو تا سرباز سر خوش از مرخصی جمعه شبشون تند تند قدم بر می داشتند....پاهاشو به زمین می کوبید تا مامانش زودتر اون حلقه ی پر از حباب رو که از دستفرش کنار پاساژ خریده بود رو فوت کنه و بالاخره فوت کرد و یه عالمه حباب توی هوا چرخ زدند و بالا رفتند و کودک از سر رضایت خندید انگار هیچ چیز توی این دنیا مهمتر از اون حبابا نبودن....دو تا زانتیا با چار ، پنج تا پسر تو هر کدوم که البته با هم رفیقم بودن تو خیابون کورس گذشته بودنو حال می کردن...."نمی دونی مامان فقط دو نفر دست بالا کردن، یکیشونم من بودم..."دختر هیجان زده تعریف میکرد،مامانش چادرش رو جابجا کرد ، قیافشو ندیدم ولی فک کنم یه لبخند از همون لبخند مامانا رو لباش بود ، همون لبخند کوتاه با همون خوشحالی که تو نگاهشون میاد و تو برای بیشتر دیدنش ماجرا رو چندین بار تعریف می کنی...چقد همه جا شلوغه، پیاذه روها ، خیابونا، آخه نزدیک عیده...نزدیک عیده ؟؟نمی دونم....
۲.دستامو گذوشتم پشت صندلیه جلو و سرمو بینشون و بیرونو نگاه می کنم ، نمی دونم شاید اون دو تا پسر توی خیابون تا حالا دختری رو اینطوری ندیده بودن که اینطور نگاهشون روم سنگین بود اونقد که مثل همیشه مجبور به تغییر وضعیت شدم! دوباره سرم رو برگردوندم و نگاه کردم، نگاه کردم....
۳.نمی دونم اگه اصفهان زاینده رود رو نداشت من چی کار می کردم ، عاشق اصفهانم، البته خود اصفهان!
۴. .... نگاه می کردم ، با پشت دستم شیشه رو پاک می کردم تا بیرون رو ببینم و آهنگا رو زیر لب زمزمه می کردم...وای اون زن چادری با اون چتر هفت رنگش، تا حالا ندیده بودم....روی دیوار نوشته بود ۵۰۰+۱ یه کم جلوتر ۵۵۰+۱ و ماشین دور زد و دیگه چیری ندیدم....دیگه داشتیم می رسیدیم خونه
۵.. من نمی دونستم که دل منو آسمون یکیه!!! امشب آسمون به جای من گریه کرد و من آروم شدم، آسمون گریه کرد و من آروم و ساکت نگاهش کردم ، فقط نگاه....ولی نه...ته دلم می گفتم ببار ، بیشتر ببار...