تبليغاتX
لوتوس

وقتی تو جاده تهران - اصفهان آهنگهای کول دیسک رو گوش می کردم، دیدم بعضی آهنگها رو بارها و بارها گوش میدم، احساس کردم ( البته این احساس قبلا هم بود ولی این بار خیلی جدی تر بهش فکر کردم!)که انگار این آهنگها برای من ساخته شدن،اصلا انگار داستان زندگی من تو اون آهنگها بود! خلاصه تو اون آهنگها به این نتیجه رسیدم که آهنگ زندگی من "پدر خوانده" هستش!! اون غمی که در سراسر آهنگ با تو هست ، اون اوجی که داره و دست آخر اون پایان آرومش...نمی خوام بیشتر از این توصیفش کنم چون این احساسی هست که من نسبت به اون دارم ....البته باید بگم در اینجا منظورم از آهنگ فقط موسیقی های بی کلام بود چون در غیر این صورت شاید ترانه و شعری که روی اون موسیقی میاد فقط بتونه قسمتی از داستان زندگیت رو پر کنه....

چیزی که فک میکنم شاید مهم باشه و شاید هم یه مقدار تکراری! اینکه آهنگ زندگیت جزء اون آهنگهایی باشه که هیچ وقت تکراری نمیشن ، که هیچ وقت از گوش دادن چندباره ی اونها خسته نشی حتی اگه غم انگیز باشن! و دیگه اینکه همیشه بتونی با آهنگ زندگیت برقصی ، اونم قشنگترین رقص و البته حتی اگه بعضی جاهاش خیلی غم انگیز باشه.... 

راستی بد نبود همونطور که آهنگهای مورد علاقمون رو انتخاب میکنیم و تو کول دیسک میریزیم آهنگ زندگیمون رو هم خودمون انتخاب میکردیم،نه؟ نمی دونم شاید هم تمام هیجانش!! به این هست که از فراز و فرود ، بالا وپایینش و مهمتر از همه پایان آهنگ زندگیمون خبر نداشته باشیم، نمی دونم...

راستی آهنگ زندگیه شما کدومه؟ دوست دارین کدوم باشه؟!:)) 

 

لینک نيلوفر. | جمعه سی و یکم فروردین 1386 | 13:9 |

- صبح فیلم استالینگراد رو دیدم. داستان جبهه ی شرق ارتش آلمان در جنگ جهانی دوم و شاید هم داستان تکراری جنگ و.... فبلم به زیبایی مصیبتهای جنگ رو نشون داده بود در واقع به خوبی آدم رو از جنگ منزجر میکرد. گویی که یک نفر از سر خودخواهی برای زندگی میلیونها انسان دیگه تصمیم میگیره .....حقیقتا چیزی نفرت انگیز تر از "جنگ" وجود ندارد.... 

- عصر فیلم "اخراجی ها" رو دیدم. فیلم صحنه های کمی از جنگ و مصیبتهای اون رو نشون می داد ولی....برای من باز هم جنگ و مصیبتهای آن ، باز هم جنگ و انسانهای بیگناه ، باز هم جنگ و.... بود .

از نظر من موضوع فیلم چندان نو و تازه نبود ولی چیزی که بیش از همه احساسش کردم "حس بازگشت " و شاید هم بهتره بگم "حس تغییر" ، روزگاری "مسعود ده نمکی" شاید از جمله کسانی بود که در ابتدای فیلم نشونشون داد.... شاید از جمله آدم هایی بود که احساس می کنند تنها اونها هستند که خدا را می شناسند، همون هایی که می خواهند "به هر قیمتی" آدم های اطرافشون رو از جنس خودشودن کنند و شاید هم بهتر بگم مثل خودشون....یادم می یاد می گفتند که سر دسته ی همون گروه فشار و  حزب الله و ....هست. نمی دونم شاید هم هیچ کدوم از اینها نبوده ولی هر چی که بوده "حس تغییر " به من دست داد . حالا که فکرش رو می کنم می بینم که "حس باز گشت " قشنگتره ، چون وقتی میگیم "بازگشت" انگار که دوباره به همون "حقیقت اصیلی" که روزگاری فراموش کردی دوباره برگشتی.....

- حتما پیچک های سبزی که دیوار بعضی از خونه ها رو پوشوندن دیدین ، یه زمانی عاشقشون بودم ولی حالا نه، احساس می کنم که پیچک ها جایی برای نفس کشیدن دیوار باقی نمی گذارند ، بی توجه به دیوار بالا می روند تا جایی که دیگر هیچ اثری از دیوار باقی نمی ماند. یادم می یاد که مامان می گفت این پیچک ها باعث پوسیدن تدریجی دیوار میشن.....

دلتنگی من هم عین این پیچک ها به دیواره های روحم چسبیدند و رشد می کنند ، سریعتر از روز قبل.

حالا حس اون دیوار رو خوب می فهمم چون نفس کشیدن برای من هم سخت شده  ....نمی دانم این  اندوه و دلتنگی چه وقت از  روح و جان من بیرون خواهد رفت؟

هر چند.....شاید هم.....

 

- از پشت میله ها به آسمان و خورشید که درخشان تر از هر روز دیگه بود چشم دوخت ، دستهایش را در هم گره کرد ، چشمهایش را بست و گفت:

" خدایا تو ما را با دلهای ناآرام آفریدی تا آرامش را در وجود تو جستجو کنیم"

- ..............

- پست های قبل واقعا افتزاحند . البته این به این معنا نخواهد بود که این یکی خوبه!

لینک نيلوفر. | دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 | 1:34 |

گاهي يه چيزي به سبکي يک حباب،‌مثل يک آرزو از اعماق وجود و دل آدم آرام و کم کم مياد بالا. ميرسه به ذهن و گوشه‌اي آروم جا ميگيره. بعد از يک مدتي ميبينه که هيچوقت نميتونه به واقعيت بپيونده. آروم ميشکنه و از گوشه چشم مياد پايين.

 

People cry for various reasons    

When someone dies    

When they are left alone   

When they can't stand it anymore   

...Anymore   

 

 

  

 

لینک نيلوفر. | سه شنبه هفتم فروردین 1386 | 0:52 |

شاخه هاي شسته ،باران خورده،پاك                               

آسمان آبي وابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس ،رقص باد

نغمه ي شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوتر هاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها ودشت ها

خوش به حال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه ي رنگين نمي پوشي به كام

باده ي رنگين نمي بيني به جام

نقل وسبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرگس نرقصي با نسيم!

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار!

گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ

 هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ.

«فریدون مشیری»

پ.ن۱. خیلی غم انگیزه که تغییر سال رو حس نکنی!....خیلی دلتنگم....و نگران.

 

لینک نيلوفر. | پنجشنبه دوم فروردین 1386 | 12:41 |