- بچه که بودم تو آپارتمان زندگی می کردیم ، یادم می یاد هر وقت خیلی دلم می گرفت شب که می شد تو بالکن می رفتم و ساعتها به آسمون و ستاره هاش نگاه می کردم و اگه نسیمی هم می وزید اشتیاق من رو بیشتر می کرد چون دقیقا تو ذهنم خودم رو یه دختر تنها با موهایی بلند می دیدم که سوی نگاهش نامعلومه و باد موهاش رو تو صورتش جابجا می کنه ، دقیقا نمی دونم که این حس خوبی به من می داد یا نه؟! در اون لحظات برای تمام زندگیم نقشه می کشیدم! و از اون جایی که احساس می کردم خیلی به خدا نزدیکم تمام چیزایی که از خدا می خواستم رو می گفتم اصلا احساس می کردم اگر من دستم رو بلند کنم فقط یه ذره با دستای خدا فاصله داره ، نمی دونم شایدم خدا دستام رو گرفته و من یادم رفته یا اینکه اونقد آروم گرفته که من حسش نکردم ! به نظرم این دومی منطقی تر و محتملتره چون اگه اولی بود حتما یادم می موند! به هر حال این حال و هوا از بچگی با من بود ، بعدا که خونمون رو عوض کردیم و به یه آپارتمان دو طبقه رفتیم همیشه از اینکه خونه ی جدید بالکن نداره گله می کردم ، هر چند که خونه ی جدید حیاط داشت ولی هیچ چیزی نمی تونست جای بالکن رو بگیره چون این حس با من بود که هر چه قدر به آسمون نزدیکتر باشم به خدا هم نزدیکترم ، اصلا وقتی به آسمون نزدیکتر بودم یه احساس وصف نشدنی به من دست می داد . از اون جایی که اصولا خیلی ساکنم!!هر وقت گذرم به حیاط می افتاد به آسمون نگاه می کردم ولی چون خیلی ازش دور بودم این حس به من دست می داد که اون احساس خوب به طور مصنوعی به من دست میده ! ولی این خونه یه چیزی داشت که اون خونه نداشت ، اونم این بود که تختخواب من در موقعیتی قرار گرفته بود که وقتی سرم رو رو بالش می ذاشتم یه تیکه قشنگ آسمون مال من می شد ، این طوری هر شب کامل شدن ماه و دوباره هلال شدنش رو هم زیر نظر داشتم ، یادم می یاد هر وقت قرص ماه کامل بود خوابم نمی برد و حتی شبای بعدش با جابجا شدن ماه تو آسمون بالش من هم توی تخت جابجا می شد! ولی این خونه ای که الان توش هستیم کاملا ویلاییه و چون پنجره ی من رو به خیابونه همیشه پرده هاش کشیدس و به همون دلیل بالا کمتر به حیاط می رم و در نتیجه آسمون و رو خیلی کم می بینم و در نتیجه از نوازشهای مهتاب که نوید خوابی شیرین و روزی قشنگ رو می داد هم بی نصیب می مونم...با این حال چند شب پیش به خدا گفتم با اینکه آسمون نیست ولی من دستام رو بلند می کنم و منتظر می مونم تا دستام رو بگیری و البته امیدورم این بار محکمتر از همیشه بگیری تا من حسش کنم....
- انگار نیمه های هر ماه روزای مهمی تو زندگیه من هستن ، از ۱۴ شهریور که اولین روز زندگی من بوده ! تا همین چند وقت پیش و ۱۶ آذر و اون اتفاق و حالا نیمه ی اردیبهشت که برای خودم مهمه چون تصمیم گرفتم که حداقل یه ذره از نومیدی و تاریکی محضی که در اون فرو رفتم بیرون بیام یعنی می خوام تمرین کنم هر چند به واسطه ی اتفاقاتی که برام می افته احساس می کنم بی فایده اس و به همون عقاید قبلم بر می گردم ولی با این حال می خوام ایمان بیارم به اینکه "ان مع العسر یسری" شاید اون آسانی تو این دنیا نباشه ولی حتما هست . هر چند که این رفت و آمدهام به تهران خیلی من رو اذیت می کنن و باعث می شن که از تصمیماتم دور بشم و به عقب برگردم...
- امتحان میان ترم دارم و هیچی نخوندم ، خیلی عقبم و البته خیلی نگران . به دلیل مشکلات خوابگاه و رفت و آمدهای مکررم احساس می کنم نمی تونم خودم رو به امتحانات پایان ترم برسونم و این برای من یعنی....ترجیح میدم اصلا بهشون فک نکنم.
لینک
نيلوفر.
|
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
|
19:50
|
الان یعنی دقیقا همین الان ! با یک نفر یه صحبت خیلی کوتاه داشتم ..... لبنانی بود و اهل بیروت .... با اینکه هیچ صحبت خاصی نکردیم ولی همون چند کلمه حرف به من یه احساس خوبی داد ...نمی دونم چطوریه که بعضی آدما انگار سادگی و صداقت وجودشون در چهرشون موج می زنه . شاید بگین این اشتباهه ولی ...
می دونید الان داشتم از اون آرزوهای نیلوفری:) میکردم که ای کاش همه ی آدمای روی زمین هم زبون بودن ! اون وقت می تونستم با این آقای لبنانی بیشتر حرف بزنم!
پ .ن . هر چند که بعضی وقتا شایدم خیلی وقتا ! آدما خیلی با هم غریب می شن با وجود اینکه هم زبون هستن....چیزی که مدتیه بدجور اذیتم می کنم....
لینک
نيلوفر.
|
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
|
1:23
|