به دو پست قبلی که نگاه می کنم،می بینم که بفهمی نفهمی "سالک" شدم با خوندن کتاب "سلوک"،نه؟:) چقدر تحت تاثیرش قرار گرفتم...
یادمه اولین رمان جدی که خوندم رمان "خرمگس" بود ، وقتی که ۱۲،۱۳ سالم بود ، فقط می خواستم زودتر به آخرش برسم و وقتی به آخرش رسیدم گریه ام گرفت! انگار اولین رمانی که می خونی برات یه خاطره میشه مثل "خرمگس" برای من.
- تنها سکوت می کنم و هیچ نمی گویم در باره ی آنچه در بالا نوشتم ، شاید تنها بهتر باشد بگویم که با هر بار خواندنش و تکرار و تکرار آن گویی کلمه به کلمه اش ، حرف به حرفش در درونم- آنجا که هر بار بیشتر فرو می روی به عمق بی پایانش بیشتر پی می بری- موسیقی می شود و مکرر از خود می پرسم:" چند عاشق را می شناسی؟" و جوابش ...
- کم پیدا نیست که چقدر عاشق اسمم هستم،نه؟ اسمی که هدیه ی مادرم هست به من، که خود نیز بواسطه ی کتابی که خوانده بود شیفته ی این اسم می شود . خدا را شکر می کنم که نام دیگری به جز "نیلوفر " در این کتاب نبود :) چرا که فکر می کنم تنها با این اسم خودم می شدم و کسی که الان هستم.
- فکر کنم دیشب بدجوری خسته بودم و صد البته خواب آلود چون فکر می کردم برای دوستم - که ذکر خیرش در پست قبلی رفته بود - پیغام گذاشته ام ولی گویا یا به اشتباهی پیغام گذاشته ام و یا اینکه اصلا پیغام نگذاشته ام که دومی بعید به نظر می رسد. چندان مهم نیست یعنی راستش خیلی هم مهمه! چون دوست دارم بدونم برای کی این پیغام اشتباهی را گذاشتم به همون دلیلی که در پست قبلی گفته بودم ...بگذریم ...
- هیجان دارم و اشتیاق و شاید هم ترس...انتظار سپیده دم جمعه را می کشم...
- حالم امروز خیلی بهتر بود، امیدوارم که راست باشد و راست گفته باشم،که در هر دوی آنها شک دارم!
- بیش از آنچه تصور می کنم ذهنم انباشته است . می خواستم چیز دیگری بنویسم ، می خواستم برای دوست عزیزی بنویسم که پریشب از دلتنگی برایم گفت ، ولی گویا امشب اگر بخواهم بنویسم...نه، ذهنم آشفته است. هر چند او از اینجا بی خبر است البته اکنون دیگر نه البته اگر تا بدین وقت پیغام مرا دیده باشد... به جزسه ، چهار نفر کس دیگری از اینجا خبر نداشت شاید چون اینجا نوشتم برای آنکه در این ماه ها و روزهای دلتنگی کمی ذهنم را رها کنم و از این جهت می دانستم آنچه می نویسم درخور خواندن نخواهد بود بعلاوه چه سود که از زهری که در جانم ریخته شده بود دوستانم را نیز محزون کنم. همواره نگران بودم که مبادا این چند نفر نیز محزون شوند ولی باز هم خودخواهی من بود که آنها را این چنین شاید اندوهگین کرده باشم، و چه خودخواهم من! پیش از این نیز در مورد دوستی دیگر نیز خودخواه بودم و...
- میان آسمان و زمینم ، حس عجیبی است . براستی چه سود ، وقتی بدانی همه چیز فانی است و چند روزی بیشتر مهلت نخواهی داشت. آنچه بیش از همه باعث دلتنگیم می شود آنست که گاهگداری ناخواسته باعث برهم زدن آرامش عزیزترین کسانم بودم، آرامش، آرامش، آرامش...آنچه بیش از هر چیز دیگری در این مدت ارزشش را دانستم آنچنان که شبهایی که آن -آرامش- را در کنارم دارم سفت و محکم در آغوشش می گیرم و حتی ترسی در وجودم می آید که مبادا صبح با بیدارشدنم دیگر او ـ آرامش ـ را در آغوشم نبینم ....و دیگر مایه ی دلتنگیم خودخواهی هایم در این ایام گذشته است...
- تا یکی ، دو روز دیگر می روم، دوست داشتم همه را می دیدم حتی دوستی که مدتی است ندیدمش - البته هنوز بینمان شکراب است - و حتی دختر بچه ای به نام "دریا" را که هر چند او را ندیده بودم ولی عجیب دوستش داشتم، باور داشتم روزی او را می بینم ولی ...باورهایم ، باورهایم ، باورهایم ...اگر بازگشتم...برایم دعا کنید که باز گردم... گویی ما آدم ها باز هم دلتنگ این دنیا می شویم حتی اگر به ما جفا کرده باشد باز هم می نشینیم به امید خوشیهایش :)
- می خواستم از حس عجیبی- و کمی هم ترسناک! - که به تازگی در من رخنه کرده نیز بنویسم ، احساسی که باعث می شود دیگر به ایجاد ارتباطهایی عمیق انسانی با آدمهای دورو برم- به غیر از دوستان قدیمیپایبند نباشم، - نمی دانم چرا- و شاید تصمیمی که مدتی پیش نیز گرفتم از همین جا ناشی شود... خسته ام و بسیار آشفته نوشته ام پس برای اکنون کافیست.
- گفتم پایان نامه ، باید برای پایان نامه برنامه ریزی کنم ، خیلی می ترسم و به خاطر همین ترس باید زودتر شروعش کنم یا همونجور که من فکر می کنم وحشتناکه یا اینکه .... به هر حال وقتی از یه همچین کارهایی می ترسی بهترین کار اینه که زودتر دست به کار بشی. برام هیجان انگیز و البته دلهره آور و... بخصوص با استاد گلی که دارم و قراره در این پروژه نقش مجسمه ی حراف رو بازی کنه و با حرفاهاش بره رو اعصاب بنده و البته من رو به بعضی چیزها مطمئن تر کنه! از اون جایی که بعد از این از اون زیاد می شنوید باید یه اسم بامزه براش انتخاب کنم چون می خوام تمرین کنم که حرفاش کمتر ناراحتم کنه ، البته امیدوارم :ا
- از پریشب اتاقم رو ریخته بودم بهم ، یعنی در واقع تصمیم گرفتم که کمی این نظم بی نظمیش رو بریزم بهم! که شب اول با دیدن یه کتاب و هجوم بی امان خاطرات پروژه تر و تمیزیه اتاق منتفی شد و به روز بعدش و از دیروز به امروز موکول شد و البته مثل همیشه آخرش سرهم بندی شد ! البته من با افتخار سرم رو بلند کردم و به مامان گفتم :" دیدی مامان چه قدر اتاقم مرتب شده " و مامان خانوم هم که تا دیروز مدام می گفتند :"اتاقت رو مرتب کن، جمع کن ، مرتب کن و ..." و جمله هایی از این قبیل ،خیلی خونسرد گفتند :"نه، متوجه نشدم"
- هنوزم هجوم خاطرات مرا رها نمی کنند ولی چاره چیست ، باید باهاشون زندگی کنم چون چاره ای جز این ندارم. امیدوارم که اونها هم با من راه بییان. علاوه بر اونها فکر ۲ماه آینده و دوباره خوابگاه و ...مرا رها نمی کنند. انگار با فکر کردن به خوابگاه کهیر می زنم ! فعلا همین که احساس می کنم ۲ ماه دیگه مونده تا دوباره برم خوابگاه کلی به من روحیه میده هر چند که می دونم که این ۲ ماهم زمان زیادی نیست و به سرعت برق و باد میگذره ولی چه کار کنم باید به خودم روحیه بدم دیگه!
-راستی یادم رفت بگم اگه من "هدی " و "فهیمه" رو نداشتم اونوقت نمی دونم چی کار باید می کردم، کلی کمکم کردند :)
"زمان " ، "کلمات" و "موقعیت ها"