" انگشت می سایم بر پنجره ها ،
من دچار خفقانم خفقان"
نمی دونم چرا این رو نوشته بودم ، اصلاً یادم نمی اومد ولی برایم جالب بود شروع کردم بقیه صفحات کتاب رو گشتن...به یه شعر بامزه رسیدم ،شعری که انگار اولین بار بود می خوندمش :
"بدبخت اگر مسجد آینه بسازد یا طاق فرو آید و یا قبله کج آید"
تو یه صفحه دیگه نوشته بودم "شرط سازگاری" که عنوان یکی از مباحث درسمون بود و "هدی" روبروی اون نوشته بود :" مخالفت نکردن" ! خنده ام گرفت و یاد اون وقتها افتادم که به خاطر مخالفت با عقب افتادن امتحانات یکی از پسرها به یکی از بچه ها گفته بود "فقط من می تونم ایشون رو راضی کنم"! و اون نمایشی که اون و دوستش راه انداختند،چقدر خندیدیم ، چقدر بچه بودیم ، چقدر...یا یاد انجمن علمی و اینکه به من گفتند "چرا شما همیشه ساز مخالف می زنید ؟" و انکار ها و دلایل محکم من! یا یاد اون روز و اون سوال...یه عالمه خاطره زنده شدند، یه عالمه خاطره ای که هم خنده دار بودن و شاید بعضی هاشون الان در این مقطع زمانی به نظرم غم انگیز هم بودند وقتی که می دیدم چقدر دنیا ناپایداره و اینکه من چقدر ساده ام...
تو یه صفحه دیگه یه آکولاد کشیده بودم و توش نوشته بودم فوق(منظور فوق لیسانسه!) دو تا حالت بعدی رو خط تیره کشیده بودم و حالت آخر هم نوشته بودم "با هم می ریم (منظور رفتن ِ اون وره !)انگار با "هدی" داشتیم نقشه می کشیدیم برای "فردا"هایی که شاید الان "امروز"ی هستند که داریم می گذرونیمشون. از دستخطم حدس زدم اون روز کمی دپرس بودیم و نا امید . چقدر از خاطره هام زنده شدند و چقدر دلم برای اون روزهام تنگ شدند.
"دوست " من ! یادت می یاد چقدر نقشه می کشیدیم ؟ یادت می یاد حتی وقتهایی که دلمون می گرفت از همه چیز و همه کس باز هم با هم بودیم ، امید داشتیم و بالاتر از اون خودمون رو باور داشتیم ؟دوست من! یادت می یاد؟روزهای خوبی بودن ،خیلی خوب، روزهایی که اون موقع قدرشون رو نمی دونستیم . نمی دونم چقدر از اون آرزوها و رویاها به حقیقت پیوست ولی من دلم تنگ شده برای اون موقع ها ، برای اون نقشه کشیدن ها ، برای اون تاکیدها و اطمینان های خودم و تردیدهای تو و البته هر چی بزرگتر شدیم اطمینان های من هم تبدیل شدند به تردید اون قدر که دیگه این تو بودی که مطمئن حرف می زدی و من با شک و تردید ...
دلم تنگ شده ، خیلی هم تنگ شده برای ِ...برای خودم ، برای "اونی" که اون موقع بودم.
ده سال پیکار با خویشتن.
باید با خود پیکار کرد تا از خود برتر رفت.
ده سال صلحی که دختر جنگ است و مادر جنگ.
گله مند نباش! صلح در پایان راه است.
به پیشواز آن برویم!
دوست من، زخم هایم را به تو پیشکش می کنم .
این بهترین چیزی است که زندگی به من داده است .
زیرا هر کدام آن نشانه ی گامی به پیش است.*
- واقعاً هر کدومشون نشانه ی گامی به پیش است؟ قبلاً این رو باور داشتم ولی انگار این بار نه! نه، فکر کنم قبلاً خودم رو باور داشتم...
* رومن رولان، جان شیفته
- باید به رویاهایم آویزان شوم و با آنها تاب بخورم ، باید اینطوری باشه!
- بعضی ها بیشتر از اینکه در "حال" زندگی کنند در گذشته سیر می کنند ، به اتفاقات ناگوار ، تجربه های دردناک و یا اشتباهاتی که مرتکب شدند و...فکر می کنند و یا در حال ملامت کردن خودشون هستند یا اینکه به دنبال دلایلی که باعث رخداد چنین اتفاقاتی شدند و... البته درسته که بعضی وقتها این اشتباهات جبران ناپذیرند و یا این تجربه ها عمیقاْ دردناک و تلخند و به زمان زیادی نیاز دارند تا بتونی خودت رو به نوعی با این اتفاقات و یا تجربه ها وفق بدهی و به عبارتی اونها رو بپذیری و بعد از مدتی سعی کنی که اونها تنها برای تو بعنوان خاطراتی باشند از اون دسته خاطرات تلخی که باید کمتر اونها رو برای خودت یادآوری کنی- یاد زخمهای حوری افتادم(: -در طرف مقابل بعضی آدمها چندان به چنین اتفاقاتی اهمیت نمی دهند . اگر مشغول انجام کاری باشند تمام وقت و انرژی خود روی اون کار می گذارند و حتی در غیر این صورت باز هم کاری برای خود دست و پا می کنند و شاید کمتر از یکی دو روز بعد از اون اتفاق گویی هیچ اتفاقی برای اونها نیفتاده و انگار که همه چیز رو به کل فراموش کردند اما...
من فکر می کنم اتفاقاتی ، منظورم اتفاقات کم اهمیت و کوچیک نیستند، چیزی تو مایه های زخمهای نوع دوم و سوم! ، که در گذشته رخ داده - بویژه اونهایی که به خود ما و اطرافیانمون وابسته بوده- بستری هستند برای اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند پس نمیشه به سادگی از اونها گذشت از طرفی انسان باید به خودش فرصت خطا کردن هم بده. اما اصلا نمی تونم مثل دسته دوم باشم چون احساس می کنم آدمها نمی تونند به طور ذاتی تجربه های تلخ رو به این سرعت فراموش کنند . در واقع با این کار به نوعی این فرصت رو از خودشون می گیرند که حقیقتاً با اون اتفاقات کنار بییان و اونها رو واقعا بپذیرند شاید بهتر باشه مثالی بزنم ، چیزی که باعث شد تا اینها رو بگم :...راستش اول نوشتمش ولی بعد دیدم بهتر که از اون صرفنظر کنم:ا به هر حال فکر می کنم آدمهای دسته دوم بیشتر از آدمهای دسته ی اول مشکل دارند چون حتی به مرحله ای که بتونند اشتباهاتشون رو تشخیص بدهند و یا اینکه با اون موضوع کاملا کنار بییان ، نرسیدند چون بعد از گذشت مدتی انگار هنوز با اون موضوع مشکل دارند و حتی نمی توانند درباره ی اون صحبت کنند.البته خدا نکنه این دوست از اون آدمهایی باشه که بهش اعتماد زیادی داری و حتی خودشون هم از این مسئله آگاهند ، اینجور وقتها نمی دونی این حرفاشون رو هم قبول کنی یا ....
شاید هم واقعا آدمهای دسته دوم کار درست رو انجام می دهند!اما من ترجیح میدهم نه تنها مسائل رو برای خودم بلکه برای دیگران هم ساده کنم البته این کار سختیه...
پ.ن.۱. به هر حال یادم باشه که ما مثل "عیسی" خوب نیستیم!
- راستش این چند وقته اینترنتم مشکل پیدا کرده نمی تونم آپ کنم، ببینم این دفعه میشه؟؟!!