هنوز به اون جایی که می خوام ، به اون چیزی که می خوام ، به اون کسی که باید باشم ، به اون جایی که باید باشم و خیلی چیزهای دیگه نرسیدم ولی الان ، تو این مرحله از زندگیم، می خوام یه تغییر اساسی یا بهتر بگم یه چند تایی تغییر اساسی در زندگیم و در واقع در خودم ایجاد کنم یا حداقل تلاشم رو کنم یعنی اونقدر اونا رو با خودم تکرار کنم که بشن ملکه ی ذهنم...
درسته که از خیلی از هدفهام عقب افتادم ، درسته که الان می تونست طور ِ دیگه ای باشه اگه من یه جور دیگه برخورد می کردم(امان از ملامت!)، درسته که هنوز هم از تاریخ های توی تقویم بیزارم ، هنوزم طعم گس خاطرات ، تلخیه ناامیدیها و سردرگمیهای گذشته رو زیر زبونم ، گاه و بی گاه ،حس می کنم ، درسته که شکننده تر شدم، شایدم بهتره بگم لطیف تر ولی محکم تر، ولی الان احساس می کنم به تموم اون اتفاقات از اون بالا دارم نگاه می کنم درست مثل وقتی که سوار هواپیما می شی و همه چیز در عین بزرگ بودن کوچیک و کوچیک تر می شه تا وقتی که دوباره به زمین بشینی ولی من تصمیم گرفتم که دیگه به زمین نشینم یعنی همیشه حتی اگه یه فاصله ی خیلی خیلی کوچیک هم شده همونو حفظش می کنم اشتباه نکن من یه زمینی باقی می مونم که می خواد همیشه ، حتی اگه تو یه ارتفاع خیلی کم هم شده ،تو آسمونا پرواز کنه! آخه می دونی من عاشق پروازم!! این آخری مال این لحظه و این ساعت نیست از بچگی تو وجودم بوده شاید یکی از علتهاش پروازای زیادی بوده که تو بچگی داشتم! نمی دونم!
به دور و برم که نگاه می کنم یه عالمه تغییر می بینم تغییرهایی که بعد از یه مدت دوباره تبدیل می شن به تکرار و بعد از مدتی یه تغییر دیگه و بعد دوباره...و این روند هی تکرار و تکرار میشه نمونه ی خیلی ساده ش همین درخت چنار توی باغچه کنار در ورودیه خونمون ، همین فصلهای سال که میرن و میان و چنار هم باهاشون کنار مییاد برای اینکه جزئی از این طبیعته ...
حالا منم می دونم ممکنه همین فردا اتفاقی بیفته که زیر لب با خودم بگی "چرا نیلوفر؟" شاید هم بگم " ای خدا چرا؟" و ... و دوباره من باشم و یه خزون شایدم یه زمستون سرد دیگه ، ولی هر چی که بشه می خوام از این به بعد هر بار که زمستون خواست طولانی بشه یا من خواستم طولانیتر ِش کنم به خودم نهیب بزنم : خواب زمستونی ممنوع! آخه می دونی من می خوام بانوی چهار فصل باشم ! بانوی چهار فصلی که دیگه به جای "یه نگاه به جلو ، خیره به افق" میگه " یه نگاه به افق ، خیره به جلو "
لینک
نيلوفر.
|
شنبه سی و یکم شهریور 1386
|
0:29
|
*شما که سواد دارین ،
لیسانس دارین ،
روزنامه خونین،
با بزرگا می پـرین ،
همه چی می دونین ،
بگو از چیه که من دلم گرفته اینقدر؟
*محمد صالح اعلاء
لینک
نيلوفر.
|
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
|
21:12
|
هر بار که از ولیعصر رد می شم در اون ترافیک و هیاهوی ماشینها و آدمها ، صدای خنده های از ته دلشان تو رو از هزارو یک فکری که توشون غرق شدی درمیاره ، نگاهشون می کنی و هزار و یک فکر دیگه میاد تو سرت ولی این بار هم مثل دفعه های قبل سرت رو میندازی پایین و نمی دونم چند قدم پایین تر یا چند خیابون پایین تر ولی باز هم صدای خنده هاشون(؟) یادت میره ، شایدم شب دوباره بهشون فکر کنی ولی بعد از چند روز همون هزار و یه فکر قبلی جای هیچ فکر دیگه ای رو برات باقی نمی ذارند شایدم به هزار و یک دلیل این تویی که دیگه نمی خوای بهشون فکر کنی...
.
.
تلویزیون داره یه گزارش از محل نگهداری کودکان بی سرپرست نشون میده...
عین بقیه بچه ها هستند ، لبریز از خنده و ...و همون معصومیت کودکانه که تو رو برای همون چند لحظه از تمام بدیهای این دنیا ، از تمام دلتنگیهات جدا می کنه و میبره به اون دنیایی که همه چیز سفید و صورتیه ، همون جایی که همه چیز عطر و طعم آبنبات چوبی میده اونم از نوع توت فرنگیش! اما نه یه فرقی دارند...آرزوهاشون... آرزوهاشون با بچه هایی که دور و بر تو هستند فرق داره....اونها فقط یه آرزو دارند...همشون بدون استثنا منتظر کسی هستند به اسم مادر...اونها نمی دونند که اون زن چه شکلی هست ، چادریه ، مانتوییه ، کفش تق تقیمی پوشه یا نه ، قشنگه یا زشت ...ولی می دونند که مامان هر کدومشون عطر مخصوص خودش رو داره مثل بو و عطر ی که مخصوص مامان من و تو ِ، همون بو و عطری که وقتی تو رو در آغوش می گیرن به خوبی احساس می کنی و تو سر مست میشی و...راستی اونها منتظر آغوشی هستند که من و تو خوب میدونیم چه مزه ای داره ، منتظر نگاه و لبخندی هستند که من و تو هر روز می بینیم ، اونها منتظر ِ... اونها فقط منتظر کسی هستند به اسم مادر...
پ.ن. نمی دونم چی بر اون زن گذشته که بخشی از وجودش رو از خودش جدا کرده ولی مطمئنم که حتماً چیزی بوده حداقل برای اکثرشون این مسئله رو باور دارم ولی به هر حال این اصلاً توجیه کننده کار اونها نخواهد بود.
لینک
نيلوفر.
|
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
|
14:33
|
گویا - گفتم گویا چون تجربه ای در این زمینه ندارم:) - وقتی بچه ای به دنیا می یاد کبود هست و نیاز داره تا دکتر و پرستارها با تشر و کمی هم مالش اونو به گریه بندازند تا شروع کنه به گریه کردن یعنی بهتره بگیم این کارو می کنند تا ریه های نوزاد شروع به کار کنند و بچه اولین نفسهای زندگیش رو بکشه! و گویا این اولین نفسهای زندگی بدجور سخته و به مذاق ما خوش نمی یاد چون به زور اطرافیانه و ما با کمک اونها پا به این دنیا می ذاریم! این بار گفتم گویا چون خوشبختانه اون وقتهامو یعنی اولین لحظاتی که به این دنیا قدم رنجه فرمودم رو یادم نمی یاد و نمی دونم این از باب گذشت زمانِ یا اینکه این سلولهای موسوم به سلولهای خاکستری ما هنوز مثل سایر اعضای بدن نوزاد کامل شکل نگرفته بودند و مثلاً نمی دونستند احساس رنج رو باید یه جایی سِیوش (ذخیره) کنند! شایدم اونا به یه امید دیگه اومدند تو این دنیا و فکر می کردند این جا همش بزن و بکوبه :) و برای همین جایی برای این قبیل احساسات در نظر نگرفته بودند!! به هر حال مثل اینکه ما آدمها از همون اول ِ اولش عادت می کنیم به چیزایی که یه مدت توش غرق می شیم ، و دیگه انگار هیچ چیزی رو نمی بینیم و یه مدت طول می کشه تا بهش عادت کنیم مثل همین که چند ماه در شکم مادر هستیم با اون وضعیتی که الان برامون یه مقدار ! خوشایند نیست و بعد به زور مامان خانوم و کلی آدم تحصیلکرده اعم از خانوم دکتر و پرستارهای عزیز پا به این دنیا می ذاریم! البته الان به یه پارادوکس رسیدم اونم اینکه شاید هم ما در بدو تولد می دونستیم اینجا چه خبره یعنی اون سلولهای خاکستریمون بدجور تکامل یافته بودند و با گذشت زمان افت کردند(این جمله ی آخر یه مقدار که چه عرض کنم مشکل داره!) خلاصه من در این زمینه اطلاعاتی ندارم البته تا ژیش از این کلی سوال داشتم کلی دیگه هم الان به همون قبلیهااضافه شدند ، بگذریم...همه ی اینها رو گفتم تا بگم تو این چند روزه یعنی روز تولدم و پس و پیشش ، به دلایلی کاملاً دنیوی! بدجور دچار
بحران روز تولد شده بودم!!
لینک
نيلوفر.
|
جمعه شانزدهم شهریور 1386
|
19:34
|
به بهانه ی روزی که تن سپردی به جریان زندگی
باید تن داد.
باید
به آهنگ ِ تند ِ زندگی
خو کرد
که جز سایه ای
نخواهد ماند
امروز
از دیروز.
باید
تن داد
بازیگوشانه.
می گذرد
سرخوشانه
یا
غمگنانه.
ژرفا
پ.ن.۱. روزهای خوبی نیستند . تلاش کردم تا بر نگردم ، تا خاطرات جلوی چشمم رژه نروند...
پ.ن.۲.دلم می خواست روحم رو به یک آب تنیه حسابی می بردم اما می دانی جراحتهای روحم هنوز پذیرش آب را ندارند ، فعلا ً با چسب زخمهای من سر می کنند! برای همین است که زود به زود دوباره سر باز می کنند ، می دانی که چسب زخمها چندان کارساز نیستند، من هم باند پیچیه چنین زخمهایی رو بلد نیستم ...یادم مییاد اون وقتها توی کتاب علوم نوشته بود "زخمهای بدن انسان بعد از مدتی ترمیم می یابند..." نمی دانم برای جراحتهای روح نیز این صادق است؟!
پ.ن.۳. امروز تولدم بود. از روز تولدم از سال قبل تا امروز هزار ویک اتفاق؟ نه ! تنها چند اتفاق افتاد اما همون چند تا اتفاق کافی بود تا... امروز شاید یادآور یک سالی بود که برایم غریب بود چون اتفاقاتش غریب بودند . شاید چون نمی توانستم آنها رو درک کنم و هنوز هم نتوانستم ... اتفاقاتی که باعث شدند ...نه ! نمی نویسم ، امشب نه! چراییش رو خودم هم نمی دونم...
لینک
نيلوفر.
|
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
|
21:45
|
.
.
می گفت: چرا؟ اون دختری که من می شناختم اینطوری نبود...شاد بود ، پر از امید و آرزو ، می خواست ...
می گفت : یادم نمی یاد اشکهاتو دیده باشم ...
می گفت : هر بار دعا می کنم که این بار دیگه اثری از اون غم و ناراحتی تو صدات نباشه ...نگرانتم ، نگرانت عزیز
.
.
و من : ....
فقط سکوت...می خواستم بهش بگم آخه امروز و فردا یادآور خیلی چیز ها هستند، یادآور امروز و فردای پارسال ، یادآور سالی که گذشت ، سالی که ...می خواستم بهش بگم ای کاش شب تولدم زنگ نمی زدی تا اینطور...آخه چند روزه که اومدن روز تولدم شده یه کابوس برام...
پ.ن.۱. اون بخش از وجودم که هی زندانیش می کنم - شایدم اینطور خیال می کنم- داره دوباره می چرخه و همه جا لونه می کنه ، دوباره شروع کرده به سوال کردن ، شروع کرده به یادآوریه خاطرات، دوباره ...دوباره...ولی من دیگه طاقتشو ندارم...
پ.ن.۲.از دیشب دارم با خودم کلنجار می رم که بنویسم ، بنویسم از چیزایی که باعث این بغضهای طاقت فرسا میشن ولی انگار دلم نمی یاد بنویسم...
پ.ن.۳ ای کاش شهریور ۳۰ روزه بود بدون ۱۴ شهریور ، روز تولد من !
یه روز فکرشو می کردی روزی که عاشقش بودی رو ازش...
لینک
نيلوفر.
|
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
|
0:26
|
هم کلاسی لیسانس بودند با آرزوها و دغدغه هایی نسبتا شبیه به هم: توسعه، روشن فکری دینی، حقوق زنان، دموکراسی، پول و مقام و طبعا زنی رویایی ...
اولی تصمیم گرفت "موثر" زندگی کند. یعنی از اولش این طور نبود. اولش این طور شروع شد که در دو ماجرای عشقی پیاپی شکست خورد و به ناچار لیسانسش را شش ساله کرد و به جایش خودش را با انبوهی از کارهای سیاسی قبل و بعد دوم خرداد و پروژه های اجرایی و جلسات فلسفی و ماجراهای عاشقانه بعدی خفه کرد. آخر سر هم فوق را ایران خواند و دکترایش را هم از سوئد گرفت و وسط های دکترا هم بلاخره با آن دختری که توی جلسه انجمن سرش داد کشیده بود ازدواج کرد و دست آخر هم شد استاد شریف. استاد سخت گیری است ولی با این همه کلاس هایش پر مشتری است و دانش جوها از کلاسش به عنوان تجربه منحصر به فرد در زندگی یاد می کنند. هنوز هم کتاب خانه اش در دفترش در دانشگاه و در دفترش به عنوان رییس هیات مدیره شرکتشان و خانه شان نیمی فنی است و نیمی دیگر انباشته از تاریخ و فلسفه و ادبیات و ادیان شرقی و گه گاهی سیاست است. در دانش گاه فقط درس فنی نمی دهد بل که یک پای ثابت بیانیه ها و سخن رانی های فرهنگی - سیاسی و دوست نزدیک بسیاری از روشن فکران معروف است. شرکت خوبی هم دارد که به اتکای آن از اخراج از دانش گاه باکی ندارد و دانش جوها آرزویشان است که آن جا کارآموزی کنند. یکی از گرفتاری هایش انبوه جلسات سیاست گذاری است که دعوت می شود و وقت ندارد که برود و دو در کردن درخواست های مصاحبه از طرف مجلات و روزنامه ها و تمام کردن مقاله هایی که به خواهش این طرف و آن طرف نوشته و نهایی نکرده است.
دومی چون گرفتار شکست در عشق نشده بود به طرز عاقلانه ای تصمیم گرفت "احمق" نباشد. تافل و جی آر ای را خوب داد و از سه تا دانش گاه رنک زیر ده پذیرش گرفت و فوق و دکترایش را سر هم 5 ساله تمام کرد و تا درسش تمام نشده بود پایش را این طرف نگذاشت که به دردسر ویزا برنخورد. الان 12 سال است که درس می دهد: معمولا مبانی برای لیسانس و پیش رفته برای تحصیلات تکمیلی. دانش جوی دکترا هم مرتبا می گیرد خصوصا از ایران. این آخرها البته کارش کمی سخت شده چون "ان اس اف" بودجه ها را کم کرده و پروپوزال و نتیجه کار خیلی خوب می خواهد تا "فاند" درست و حسابی تخصیص دهد بنابراین باید در انتخاب دانش جوی دکترایش دقت کند که سابقه اش آن جا خراب نشود. از دوره لیسانس به بعد مهم ترین سمت اجرایی که داشته ریاست کمیته پذیرش دانشکده بوده و تنها باری که با کسانی غیر از هم کاران دانش کده اش کار کرده است در کمیته علمی یکی از کنفرانس ها بوده است. یک جوری حوصله اش از شهرشان سر رفته است. خیلی بزرگ نیست و آدم هایش با این که تحصیل کرده اند ولی خیلی تیپ او نیستند. دلش برای یک گپ درباره چیزهایی که آن موقع در دفتر مطالعات فرهنگی بحث می کردند لک زده است ولی جز دانش جویان ایرانی سال اولی اش کسی دیگر در باغ این چیزها نیست. گاهی به این فکر می کند که آرام آرام برگردد ایران (توی شریف منتش را می کشند) بعد یادش می افتد که آن قدر به این جا عادت کرده که تحمل صف بانک و سانسور اینترنت و دروغ و کلک های جامعه ایران را ندارد. از آن طرف هم دیگر به اندازه بیست و شش سالگی اش از علم و فن آوری و نوآوری و "هایکینگ" و "بایکینگ" لذت نمی برد. راستش را بگویم در این دو سال اخیر و پس از جدا شدن از هم سرش و شکست برای یافتن یک نامزد جذاب کمی افسرده هم شده است ولی به روی خودش نمی آورد و هم چنان برای دانش جویانش مظهر یک استاد خوش اخلاق و "کول" است.
هر سال هم را می بینند، دست کم دو سه بار، گاهی در اروپا، گاهی هم تصادفی در جلسه یا سخن رانی در تهران یا اصفهان، حرف و خاطره مشترک زیاد دارند، خصوصا راجع به سرنوشت دانش جوهایی که اولی برای دومی فرستاده و بعضی هاشان برگشته اند و دارند به طور جدی منشاء تغییرات می شوند. ولی آقای دومی هر وقت که اولی را می بیند (خصوصا وقتی دم انتخابات در جلسه سخن رانی در دانش گاه داشت با اعتماد به نفس و آرامش حرف هایی می زد که دومی از شنیدنش می ترسید) از خودش می پرسد یعنی واقعا ارزشش را داشت؟
تفسیر این که چه چیزی ارزشش را داشت با شما. از وبلاگ یک لیوان چای داغ(حامد قدوسی)
پ.ن.خیلی جالب بود ، این یکی منو بیشتر تو فکر برد ، واقعاً چه چیزی ارزشش رو داشت ؟ اینکه...نه ! باید بیشتر فکر کنم...
لینک
نيلوفر.
|
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
|
10:16
|
هم کلاسی لیسانس بودند با آرزوها و دغدغه هایی نسبتا شبیه به هم: توسعه، روشن فکری دینی، حقوق زنان، دموکراسی، پول و مقام و طبعا زنی رویایی ...
اولی تصمیم گرفت "هپی" زندگی کند. یعنی از اولش این طور نبود. اولش این طور شروع شد که لیسانسش را پنج ساله کرد و چند ماهی خواند و تافل 590 آورد و جی آر ای کوانت را 800 زد و 10-12 تایی فرم برای انواع یو سی ها فرستاد و آخر سر هم رفت پیش یک استاد ایرانی و دکترا گرفت و صاف هم یک جاب گرفت در یکی دیگر از همان یو سی ها. در شهری که خوب چون نزدیک "وست کوست" است آب و هوایش هم حرف ندارد. ایرانی هایش هم تحصیل کرده هستند و مدل شان با "ال ای" ای ها فرق دارند. زنش هم رشته ای اش نبود ولی همان جا دکترا گرفته بود. الان روی هم 230 هزار تا در سال می گیرند. خانه خوبی دارند که چمن 1000 متری دارد و از دانشگاه به اندازه یک درایو 45 دقیقه ای فاصله دارد. صبح ساعت هفت و نیم می رود و عصرها همیشه ساعت 6 خانه است. سالی چند تا پابلیش می کند، یکی دوبار برای تدریس یکی دو هفته ای می رود سوئد یا مالزی، سالی چند بار هم کنفرانس هایی در ایرلند و کره و آفریقای جنوبی و اسپانیا به تورش می خورد و این طوری دنیا را می گردد. مشکل رفت و آمد هم ندارد چون سه سال بعد از فارغ التحصیلی گرین کارت را گرفت. تابستان ها هم یک ماه می آید ایران، هم مایه افتخار فک و فامیل است، هم خانه خوبی برای پدر و مادرش خریده، هم کنفرانس هایی می دهد - در موضوعاتی که کسی با آن آشنا نیست و لذا به رشد علمی کشورش خدمت می کند - و یکی دو تا دانش جوی دکترا هم با خودش می برد. قیافه اش و صورتش در چهل سالگی از سی ساله های ایرانی هم بشاش تر است، شلوار کتان نزدیک به سفید با تی شرت خوش فرم زرد می پوشد و نگرش و روحیه اش هم- تحت تاثیر همان سادگی و خوش بینی و "کول" بودن آمریکایی - به شدت سرحال و خلاق است.
دومی با آن که مثل همان اولی موضوع برایش آب خوردن بود ولی به طرز احمقانه ای تصمیم گرفت "هپی" نباشد.۰۰۰۰
پ.ن.۱.در این چند روز مدام داشتم به آینده فکر می کردم و واضحه که این آینده شامل آینده ی علمی و کاری یعنی همون ادامه تحصیل و بعد از اون دغدغه ی پژوهش و تحقیق و همچنین لذت بردن از درسی که خوندی و کاری که داری انجام میدی... هم میشد . اینو که خوندم داغ دلم دوباره تازه شد . تو این چند روز هر بار به این نتیجه رسیدم که در نهایت و در بهترین حالت باید به پایینترین سطح ممکن در رویاهات رضایت بدهی، نه! باید در گفتن این حرف احتیاط کنم چون مرز باریکی هست بین اینکه ما نمی خواهیم یا شرایط و جامعه و هر آننچه که مربوط می شود نمی خواهد. باید احتیاط کنم چون گذشتن و دل کندن از خیلی چیزها و شاید هم ریسک کردن شجاعت و جسارتی رو بطلبه که به تازگی گمشون کردم ، اینها بر می گرده به خود من اما ، اما خیلی چیزهای دیگه هم هستند که نمی گذارند ، نمی خواهند، اجازه نمی دهند...و در نهایت همه ی این ها انگیزه و شور و اشتیاق تو را می گیرند و این می شود که هر روز در گوشه و کنار ، در جمع دوستان و آشنایان می بینی و می شنوی از بی انگیزگی ، از مبهم بودن هدفها ، از خود را به دست زندگی سپردن و...و اینکه در نهایت با نهایت شرمندگی از خودت، به توصیه بقیه تو هم بی خیال ِ همه چیز می شوی و ادامه می دهی ، ادامه می دهی بدون اینکه به آخرش فکر کنی .
پ.ن.۲. شاید به خیلی دلایل ، بدبین شدم به همه چیز و همه کس ، نمی دونم. شاید به خاطر همینه که وقتی این جمله رو می خونم نگرش و روحیه اش هم- تحت تاثیر همان سادگی و خوش بینی و "کول" بودن آمریکایی - به شدت سرحال و خلاق است...حسرتش رو می خورم چون این روزها با دوستان و آشنایان که حرف می زنم حتی اونهایی که به ظاهر خیلی امیدوارند یه جور غمگینی و نا امیدی ته حرفاشون ، ته چهرشون هست.اصلاً نمی دونم چرا این روزها همه یه جورایی غمگین و ناامیدند مثل خود ِ من! اصلاً از سالها پیش همیشه این حس با من بود که جامعه ای که در اون زندگی می کنم بیشتر از اون که از من شاد بودن ، خندیدن و ساده گرفتن و خوشبین بودن رو بطلبه دقیقاً برعکس اینها رو طلبیده ، بیشتر یاد گرفتیم غمگین باشیم تا اینکه شاد زندگی کنیم...
پ.ن.۳. واقعاً ارزشش رو داشت؟!
پ.ن.۴نگاه به بالا که میندازم میبینم باز هم خیلی جاها بی خیال همه چیز شدم!
لینک
نيلوفر.
|
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
|
14:11
|
تکراری ... تکراری...بازم تکراری...بسه دیگه! چقدر تکراری رو تکرار می کنی
لینک
نيلوفر.
|
شنبه دهم شهریور 1386
|
12:7
|
آنکه پر مغز می دیدمش چون پسته
پوست در پوست بود چون پیاز!
پیشوایان رو به مخلوق
پشت به قبله کنند در وقت نماز!
لینک
نيلوفر.
|
جمعه نهم شهریور 1386
|
15:41
|
آب یخ که بهش می خوره ، خودش رو جمع می کنه ، سخت میشه دیگه به نرمیه قبل نیست ، دیگه به راحتی نمی تونی به هر شکلی که دلت می خواد در ِش بیاری اما اگه یه خورده صبر کنی و باهاش راه بییای دوباره عین قبل میشه ، همون آدامس ِ قبلی و حتی می تونی عین بچگیهات اونو هی بِجُویی ، بادِش کنی و بتِرکونیش و بعد دوباره این کارو تکرار کنی تا هر وقت که از طعم ِ آدامست خسته شدی...
پ.ن. از بچگی عاشق آدامس بودم، شاید به خاطر همینه که کلی از این آدامس خاطره دارم! نه تنها خودم که بقیه هم از این علاقه ی من به آدامس و دردسرهاش کلی خاطره دارند:)
لینک
نيلوفر.
|
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
|
15:28
|
- قول میدی؟
- قول میدم.
- قول مردونه ؟
- قول مردونه؟ من فقط بلدم قول بدم !
لینک
نيلوفر.
|
یکشنبه چهارم شهریور 1386
|
16:3
|
- دیشب "سحر" همه ی اهل خونه رو برای گرفتن کتابهای مدرسه اش بسیج کرد و نتیجه این شد که من و مامان و سحر داخل کتابفروشی "پیام" و بابا هم بیرون منتظر ما.به هر حال اصلاً راه نداشت که سحر جزء اولین نفراتی نباشه که کتاباشون رو می خرند! دفترهای خوشگل و فانتزیشم که چند روز پیش خریده بود فقط مونده بود خودکارهای رنگ و وارنگش با برچسب کتابهاش که اونها رو هم با کتابها به سلامتی خریدند. دیشب هم تا ساعت یک و دو بیدار بود و مشغول خوندن کتابهاش! فعلاً اولش ِ ، میدونید که چی می گم ناسلامتی خودمون هم همینجوری بودیم شاید یه جورایی هنوزم همین طوری باشیم ! امروز بعدازظهر هم از من خواستند که برم اتاقشون و کتابهاشون رو ببینم ، اول به قول خودشون کتابهای "تخصصیشون"رو دادند که ببینیم!
- امروز عصر به اصرار مامان خانوم به صرافت افتادیم که اتاقمون رو یه کمی جمع وجور کنیم و نتیجه این شد که دکوراسیون اتاق کمی عوض شد . از خیلی وقت پیش می خواستم این کارو بکنم البته هنوز اون چیزی که دلم می خواد نشده ولی بد نیست هر چند وقت دکوراسیون اتاقم رو عوض کنم.این رو نوشتم تا بعد که این دکوراسیون برام تکراری شد امروز رو به یاد بیارم که چقدر برام تازه و نو بود!
- بعد از هفت سال یه نقاشی که اون وقتها دوست داشتم بکشمش رو بالاخره کشیدم . نقاشی کردن و نکردن من هم"ماجراها" داره برای خودش.
- مثل بقیه آدمها به خیلی چیزها فکر می کنم به گذشته ، آینده و البته اگه وقت بشه به حال! البته تمام ِ تلاشم رو می کنم تا جایی که بشه خودم رو از گذشته رها کنم و بیشتر به آینده فکر کنم و بعد از جمع و جور کردن افکارم به حال و هدفی که باید بهش برسم فکر کنم، البته این جمع وجور کردن ِ و رها شدن ِ یه کمی سخته ، هر دفعه یه چیزی میشه تو مایه های جمع وجور کردن اتاقم که خوب شروع میشه ولی تهش سر ِهمبندی میشه. کمتر به خاطرات ِ گذشته فکر می کنم ، البته خیلی وقتها یه عالمه سوال ، یه عالمه امّا و اگر یهو می ریزند تو سرم و تو سر ِمن دنبال دمشون یعنی همون جواب هاشون می گردند ولی بیچاره ها ناامید می شن و مجبورند که بعد از یه مدتی برن پی ِ کارشون آخه همه ی جوابها که تو سر ِ من بدبخت پیدا نمیشه . من سوالهایی که بلد بودم رو جواب دادم ! خودم هم خیلی دوست دارم که خیلی چیزها رو می فهمیدم ولی حقیقت اینه که کاری از من ساخته نیست . ای کاش بتونم خودم و فکرامو جمع وجور کنم ، هر چند که متاسفانه تا سه هفته دیگه باید برم خوابگاه و حقیقت این ِ که می ترسم که برم .می ترسم که برم و خیلی از خاطرات دوباره برام زنده بشن و دوباره روز از نو :ا حالا که فکرش رو می کنم می بینم که یه ترس از آینده پیدا کردم چون اتفاقاتی برام افتاد که غیر قابل باور بودن ، یه ترس از اعتماد کردن چون سخته که ...منم با نظر خانم دکتر موافقم، البته راستش این ِ که ته دلم هنوزم می خوام اعتماد کنم ، هنوزم دنبال یه چیزی می گردم که بگم دلیل ِ همه ی اون اتفاقات بوده ...می دونید دلم نمی خواد اون چیزی که می بینم رو باور کنم شاید چون اون وقت باید به خودم شک کنم ، به "صداقت" و "اعتماد"ی که داشتم.شایدم چون با باور ِ اون دیگه برام سخت باشه که صادق باشم و اعتماد کنم...خب فکر کنم برای الان دیگه بسه، یه بار مفصل دراین باره می نویسم:) به هر حال بعضی فکرها فعلاْ باقی هستند ولی فکر کنم بهتره دیگه کمتر از اونا بگم .
لینک
نيلوفر.
|
جمعه دوم شهریور 1386
|
22:56
|
دلم می خواست چیزی بنویسم .دلم می خواست می نوشتم که...ولی...
یه دفترچه یادداشت قدیمی ِ استفاده نکرده ! رو میزم بود ، اونجا گذاشتمش تا ازش استفاده کنم ،بازش کردم، توش یکی دو جمله نوشته بودم با این شعر که می بینید:
"نه در دل می توان این درد بنهاد نه کس را می توان زین غم خبر کرد"
لینک
نيلوفر.
|
پنجشنبه یکم شهریور 1386
|
0:14
|