تبليغاتX
لوتوس
مدرسه که می رفتم - دبستان ، راهنمایی ، دبیرستان - به جز یکی دوبار ، همیشه شاگرد اول بودم اون یکی دوبار هم چندان با اول بودن فرقی نداشت...

تو مسابقه های علمی و غیر علمی- شعر ، نقاشی ، خوشنویسی ، کتابخونی و... - ، مسابقه های قرآنی و غیر قرآنی(!) ، مسابقه های ورزشی و...تو اون ها هم یا اول بودم یا تنها کسی از مدرسه مون بودم که رسیده به مرحله ی ناحیه و استان و الی آخر !

اولین نفر یا -بعضی وقتها- تنها کسی بودم که معلمهام اسمم رو یاد می گرفتند این چیزی بود که بعدها فهمیدم بین دوستام و بچه های کلاسمون پیچیده بوده ! و خودم فکر می کنم علتش این بود که اولین نفر (یا تنها کسی ) بودم که هر سوالی معلم می گفت دستم بالا بود و فرقی نمی کرد سوال چی باشه چون هر سوالی بود به هر حال من می تونستم جواب بدم طوری که بعضی وقتها با معلمهام در رقابت می افتادیم! این اول بودن ها فقط به کلاسهای مدرسه ختم نمی شد تو کلاسهای تابستونی یا تو جمع همسن و سالهام همیشه من مطرح بودم و پیش از همه طوری که برای خودم هم این مسئله جالب شده بود !

خارج از درس و کلاس هم تو روابط انسانی با اطرافیانم ،با آدمهایی که می شناختم یا نمی شناختم ،سعی می کردم تا جایی که می تونم اول باشم... تو دوستی ها ، کمک کردن ها ، دل نگرانی ها و...،نمی دونم چقدر تونستم ولی ،همیشه دلم می خواست قبل از دوستم باشم دلم می خواست تو رفاقت هم اول باشم فکر می کنم موفق هم بودم طوری که همیشه دوستی های من زبانزد همه می شد ...

تا اینکه رسیدم به دانشگاه اما نمی دونم چی شد که دیگه انگار از اول بودن خسته شده بودم شاید هم از جای دیگه خسته  بودم ولی دیگه نمی خواستم تو درس و کلاس اول باشم ! شاید انتظارم از دانشگاه چیز دیگه ای بود و دانشگاه من با دانشگاه واقعی خیلی فاصله داشت، نمی دونم،در هر صورت دیگه نمی خواستم تو هر درسی اول باشم ، دیگه برام مهم نبود...

اما بجاش دلم می خواست تو روابط انسانیم بهتر و بهتر باشم ، دلم می خواست تا جایی که می تونم به آدمهایی که از کنارم رد می شدند و من پیش از این به اونها توجهی نداشتم کمک کنم،ولی راستش نتونستم ، موفق نشدم شاید چون نمی دونستم واقعاً چطوری میشه بهشون کمک کرد...ولی دوستیهام محکمتر از پیش شدند و همچنان دلم می خواست پیش از دوستم باشم ، و همچنان در دوستی ها من اول باقی موندم اول تر از قبل !

اما...

اما وقتی یه دوست از اونهایی که دربست قبولشون داری - اصلاً بگو یه انسان - در میاد به تو میگه" من که تا میس کال از تو نداشتم به تو زنگ نمی زدم" اونوقت هست که بعد از بهت اولیه از حرفی که اول بودنت رو عین پتک کوبید تو  سرت ، احساس می کنی که داری تموم اون چیزی که هستی رو بالا مییاری ! حالِت از تموم اون اول بودنهات بهم می خوره و می فهمی که اول بودن چندان خوب نیست می فهمی که فقط باید تو درس و مدرسه اول باشی ، همین! هر چند که باورش خیلی سخته و شاید هم برای تو غیر ممکن! 

 

لینک نيلوفر. | جمعه بیست و هفتم مهر 1386 | 0:12 |

آی آدمهایی که با من دوست هستید یا دوست بودید ...یا من خیال می کنم که با من دوست هستید یا دوست بودید خواهشی دارم...

خواهش می کنم آدمهایی آفتابی باشید! از آن آفتابهای شفاف و براق و اگر نشد حتی یه آفتاب سرد پاییزی هم کفایت می کنه. اصلاْ اونقدر آفتابی باشید که من بتونم چهرتون رو ببینم! نمی فهمم چرا باید دور ِ شما دوست عزیز اینقدر مه آلود باشه که هر چی هم تلاش کنم باز هم نبینمتون ، باز هم نفهمم رفتارهاتون رو ، حرفاتون رو...باور کنید خسته شدم ! خسته از این همه حدس و گمان و ترس از اعتماد به حقایقی(!) که می بینم.

آی آدمهایی که با من دوست نیستید خواهش می کنم مه آلود باقی بمانید چون اینطوری شما رو کمتر می شناسم ، اینطوری شما رو بیشتر دوست خواهم داشت ! (شاید) 

لینک نيلوفر. | چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | 20:37 |

قطره های آب  یکی یکی ، بازیگوشانه ، از روی سرم سر می خوردند. اونقدر بازیگوش بودند که هر چی هم حواسم رو جمع می کردم که ببینم بعد از سرخوردن کدوم طرف می افتند فایده ای نداشت ، در آخرین لحظه گمشون می کردم . در همین گیر و دار بودم که دیدم رنگین کمون درست جلوی چشمامه ، به آرومی دستم رو اوردم بالا و گرفتمش،حالا من یه رنگین کمون تو دستام داشتم ! از زیر دوش حمام اومدم کنار ، به نور آفتابی که از دریچه ی سقف حمام می تابید نگاهی انداختم یه جای مناسب ایستادم حالا من هزاران رنگین کمون می دیدم. دوباره رفتم زیر دوش حمام اما این بار احساس می کردم دارم حمام  رنگین کمان می گیرم :)
لینک نيلوفر. | شنبه بیست و یکم مهر 1386 | 22:9 |

۱. تعبییر شما از بعضی اتفاقات عجیب و غیر منتظره زندگیتون چی هست ؟ به عنوان مثال اتفاقات غریبی که گاهاْ باعث تغییر مسیر زندگی شما شدند و حتی نقش خودتون هم در ایجاد اونها باعث شگفتی شما شده ؟ البته اگر از این دست اتفاقات را تجربه کرده باشید!

۲. آیا به "تقدیر " اعتقاد دارید؟ اگر جوابتون مثبته ، ریشه ی اعتقادتون رو در کجا می بینید ؟ در تجربه هایی که داشتید یا...؟

۳. به نظر شما "تقدیر " و "تصمیم " چه ارتباطی با هم دارند؟ آیا با "تصمیم" میشه "تقدیر" رو هم عوض کرد ؟

۴. وقتی که حتی "تصمیم " ما هم کاری از پیش نمی بره اونوقت چه تعبیری دارید برای سلسله اتفاقاتی که دارند پشت سرهم اتفاق می افتند؟

توجه کنید که منظورم اصلا ْ این نیست که برای هر اتفاقی دنبال دلیل بگردیم به همین دلیل شاید حتی شما از اون دست کسانی باشید که اصلا ْ تا به حال در گیر چنین سوالاتی نشده باشه !

  

لینک نيلوفر. | چهارشنبه هجدهم مهر 1386 | 23:35 |

شبکه سه برنامه صد فیلم رو قطع کرده و لحظه ی ورود آقای رئیس جمهور رو از "آمریکا" نشون میده...

پ.ن.۱. راست گفتند که آدمهای کوچک برای کارهای بزرگ ساخته نشدند...چی ؟ مثال ؟ دور و برتون رو نگاه کنید...

پ.ن..۲.نمی دونم چرا یه دفعه یاد مربی تیم ملی فوتبال یعنی امیرخان! و آقای رئیس جمهور افتادم!! دقت کردید چقدر این دو تا به هم شبیه اند ؟!!

لینک نيلوفر. | جمعه ششم مهر 1386 | 23:45 |

می بینی ،

می بینی ،

با خودت حرف می زنی ،

....

طغیان می کنی ،

عصیان می کنی ،

سرکشی می کنی،

قهر می کنی با خودت ، با همه ، با او ...

....

دیگر حسی نداری،

خسته ای ،

نا امید می شوی ،

....

گریه می کنی ،

....

سکوت می کنی ،

....

فرو می روی ،

فرو می روی،

....

تا اینکه ...

خودت را می زنی به نفهمیدن ،

و دوباره در همان سراشیب قبلی ،

در سراشیب  "امید " و "هنوز"  ،

دست در جیب ،

سوت می زنی و با خودت حرف می زنی،

حرف می زنی ،

و " شاید ها " و "بایدها " ،

و " اما " و " اگرها " را پرورش می دهی،

پرورش می دهی ،

تا اینکه دوباره ...

می بینی...

 

لینک نيلوفر. | پنجشنبه پنجم مهر 1386 | 22:43 |

با خودم قرار گذشته بودم که دیگه هر وقت ، و در واقع وقت و بی وقت ، که مصاحبه ای یا حرفی یا خبری از احمدی نژاد تو تلویزیون پخش میشه خودم رو بزنم به نفهمیدن ، انگار که چشم ها و گوش هام رو می بندم تا هیچی نبینم ، نشنوم ولی دیشب احساس سرافکندگی دوباره و دوباره ... راستی چه کسانی و با کدام منطق به او رای دادند؟؟!!

پ.ن.۱. من اصلا ً کاری که آمریکاییها در کلمبیا کردند رو تایید نمی کنم. کاری که رئیس دانشگاه کلمبیا کرد واقعا ْ از یک فرد دانشگاهی بعید بود و توهینی بود به مردم ایران ...

لینک نيلوفر. | چهارشنبه چهارم مهر 1386 | 17:2 |

امروز صبح با همون افکار و حس و حال دیشبم از خواب پا شدم ، یعنی هی بیدار می شدم ،هی خودم رو به خواب میزدم تا زمان بگذره شایدم به این امید که حالم بهتر بشه ،سردمم شده بود ولی اصلاً حالش رو نداشتم که چیزی روم بندازم  اما وقتی که پاهام یخ کرد انگار دیگه نتونستم طاقت بیارم ،ساعت هم نه شده بود ولی اصلاً دلم نمی خواست تو اون حس و حال بیدار بشم ولی چاره ای نبود جز بیدار شدن. دلم می خواست قبل از هر چیز برای پاهای یخ کرده م کاری بکنم، چشمم افتاد به آفتابی که از پشت پرده خودش رو به رخم می کشید منم بهش کم محلی نکردم و رفتم پشت پنجره ، رو به حیاط نشستم ، من تو فکرای خودم بودم و به شاخ و برگ درختها خیره شده بودم ولی به جاش آفتاب خوب کار خودش رو بلد بود چون خیلی خوب خونی که تو رگهای پاهام کم کم گرم می شد و بالا می رفت رو حس می کردم ،گرم شدن پاهام یه ذره حالم رو بهتر کرد اما هنوز خیلی مونده بود تا حالم خوب بشه ، یه ذره کانالهای تلویزیون رو عوض کردم و بعدش رفتم سراغ وبلاگ خوانی ،مثل هر روز و قبل از هر کاری ، و مثل همیشه این وبلاگ هم باید می خوندم ، به فکر افتادم چطوره منم این فیلم رو دوباره ببینم بعد از تردید و دو دلی ، رفتم نشستم پای فیلم . کامل ندیدمش ولی اینم یه ذره حالم رو بهتر کرد ! هوس فیلم کردم و یاد حوری و حرف اون روزش افتادم، بهش اس ام اس زدم که چند تا فیلم با حال فردا بیار با جواب اون می خواستم دوباره تو رودرواسی باهاش بیفتم و این فکر اومد تو سرم که نکنه سختشه ولی دوباره یاد حرف خودش افتادم پس بدون رودرواسی و راحت باهاش حرف زدم و قرار شد بیاره با جوابی که داد بعید می دونم که فکرم درست بوده باشه ولی هر چی که بود من از نتیجه ی کار راضیم چون به زودی چندتا فیلم خوشگل می بینم:) بعدشم که کلی تو اینترنت چرخ زدم و در راستای بهتر شدن حالم کتاب "ورق پاره های زندان " از بزرگ علوی  که حوری بهم هدیه داده بود رو شروع کردم به خوندن برعکس تصورم کتاب خسته کننده ای نیست و متن روونی داره و حاوی نکات ظریفیه  که کتاب رو برام جالب تر می کنه...خلاصه الان در وضعیتی هستم که خواهرم متعجبه که چرا من اینقدر سرحال و پرانرژیم!! خلاصه یه شروع بد و یه پایان خوش!! البته بین خودمون بمونه در تمام امروز یه جورایی همه اش خودم رو به اون راه می زدم که اون فکر و خیالا تو سرم نیان و مثل اینکه این روش برای بعضی فکرای بی خاصیت چندان بد هم نیست!

لینک نيلوفر. | چهارشنبه چهارم مهر 1386 | 0:17 |

دلم باد می خواست...تا اینکه....

پاییز از راه رسید با بادهایش....

من دیوونه ی پاییزم ، همین!

لینک نيلوفر. | سه شنبه سوم مهر 1386 | 0:50 |