ابرها بدجوري خيس آلود مي زنند...
پ.ن. قبلا روزهاي ابري رو دوست داشتم ولي حالا ...يعني چند وقته كه يه حس بدي دارم نسبت به روزهاي ابري...
لینک
نيلوفر.
|
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
|
16:17
|
مگر چه گفت به گوش درخت باد ِ خزان
که روی زرد نمود و تکید و شد لرزان ؟
کدام صاعقه زد بر خیام ِ خرمن ِ دشت
که سوخت رونق ِ اردیبهشت و تابستان ؟
مگر چنار تب آلوده است از تَف ِ مهر
که سرخ می شَوَدَش چهره در مَه ِ آبان ؟
به صحن باغ بنگر برکه ی مدوّر ِ آب ،
ز برگریز خزانی شده است آتشدان
کدام دیو و دد آیا ملول کرد انار ،
که برفروخته چندین چراغ در بستان ؟
خزان ِ جور اگر بستُرَد ز شاخَت برگ
شکیب می کن و سُتوار چون درخت بمان
ز روی زردی ِ برگ درخت عبرت کن
به سرخ و زرد جهان دل مبند و اهل جهان
"علی موسوی گرمارودی"
لینک
نيلوفر.
|
شنبه سوم آذر 1386
|
17:8
|
دقیقاً نمی دونم کی پیاده شدی ،دقیقاً که نه ،حتی تقریباً هم نمی دونم ! اما یه لحظه آره دقیقاً یه لحظه که چشمامو بهم زدم تو رو دیدم که اون پایینی. وقتی پیاده شدی من هنوز پشت شیشه بودم ، دیدی یا نه؟ به نظرم می دونستی که پشت شیشه ام و دقیقاً به خاطر همین ، خیلی زیرکانه ، خودت رو مشغول بازی با اون سکه ی بی صاحب ِ روی زمین کردی ، کسی چه می دونه شایدم صاحب اون سکه خودت بودی! آره همه ی این ها رو می دیدم و از خودم می پرسیدم چرا تو سوار نمی شی . چقدر توقف قطار طولانی شده بود شاید منتظر تو بود ، شاید. این پا و اون پا کردی ، حوصله ات سر رفته بود آخه قطار انگار خیال نداشت از این ایستگاه دل بکنه برعکس تو ! آخه خوب می شناسمت ، تو عادت نداری بیشتر از این تو یه ایستگاه ، بمونی ، خیلی سریع خط عوض می کنی ، خیلی سریع سوار قطار بعدی می شی ، تو هیچ وقت از یه ایستگاه بیشتر از یه بار عبور نمی کنی، تو هیچ وقت منتظر نمی مونی ...داشتم نگاهت می کردم و منتظر بودم سرت رو بالا کنی تا ازت بپرسم چرا سوار نمیشی اما تو اینو خوب می دونستی ... شیشه ایی که سرم رو بهش تکیه داده بودم شروع کرد به لرزیدن ، قطار داشت راه می افتاد و من هنوز منتظر بودم که سوار شی . نمی دونم چرا یه دفعه گریه ام گرفت . شیشه رو پایین کشیدم داد زدم : نمی خوای سوار شی؟ اما تو انگار نشنیدی ، آروم داشتی دور می شدی، بدون خداحافظی ، حتی یادت رفت یا شایدم...نه ، یادت رفت ! - می بینی هنوزم خواص اسطوره ای داری -آره یادت رفت که حتی وقت دور شدن برام دست تکون بدی تا خیالمو راحت کنی تا وسط راه پیاده نشم و پیاده به همون ایستگاه برگردم ...
اما دیگه نه از تو خبری بود نه از اون سکه ، حتما ً صاحبش پیدا شده بود !
حالا من هنوزم گاه به گاه می یام تو اون ایستگاه تکراری و پنجره ی قطارهایی که از اون ایستگاه می گذرند رو مرور می کنم آخه اشکهام رو ، یعنی رد اشکهام رو خوب می شناسم ! منتظرم تا شاید قطاری که اون روز سوارش بودم رو پیدا کنم و دوباره سوارش بشم . یادم باشه وقتی سوار قطارم شدم ، اگه تونستم ، اون شیشه رو که پر از رد اشکهای اون روز شده بود رو خوب پاک کنم ، البته اگه تونستم ! آخه رد اشکهای من بدجور موندگارند...
لینک
نيلوفر.
|
جمعه دوم آذر 1386
|
23:54
|