تبليغاتX
لوتوس
یقه ی کاپشنت رو میدی بالا ، سرت رو میندازی پایین و سعی می کنی تا جایی که میتونی فرو بری تو همون یقه ی بالا داده! اونقدر که فقط با چشمهات بتونی تا چند قدمی پس و پیش قدمهات رو ببینی می فهمی که چی میگم ، اونقدر که آدمهای دور وبرت رو نبینی هم کفایت میکنه! حالا شروع میکنی به قدم برداشتن در راستای همون خطی که فقط تو میبینیش...میدونم  احساس میکنی اون مشتهای گره کرده ی سردت هر لحظه بیشتر فشار مییارند به ته جیبهای کاپشنت اما نگران نباش اینم خوب میدونم که اون مشتها از  جیبهات بیرون نمییان...گاهگداری که چشمهات ناخودآگاه می چرخند رو دنیای دور و برت، چشمهایی رو میبینی که زل زدند به چشمهای تو ، طاقت نمییاری دوباره نگاهت رو متمرکز میکنی رو همون خط خیالاتت! آخه هر چی کمتر به چشمها نگاه کنی خیالت راحتتره اینجوری کمتر میبینی اون چیزهایی که نباید ببینی ! میدونم همه ی ترس تو  از اینه که چشمها هم قابلیت تغییر داشته باشند چون اون وقته که دیگه به چشمها هم نمیشه اعتماد کرد ، آره تموم ترس تو از اینه، اما میدونی اشتباهت دقیقاْ همینجاست ! چون اونها قابلیت تغییر رو ندارند این ما هستیم که یه چیزی به اسم "نگاه" رو می سازیم و چشمهامون رو پشت اون نگاهی که میخوایم ، قایم میکنیم، به همین سادگی !
لینک نيلوفر. | یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 | 23:22 |

آره...خیلی راحته به همین راحتی که امروز گذشت بدون اینکه به دلت بد راه بدی بدون اینکه کاری انجام بدی ، بدون اینکه دل نگرون بشی که آره عقب می افتی ، که کاری که تا حالا انجام دادی در مقابل زمان باقی مونده هیچه... اینقدر راحته که حالا اینجا بشینی و  اینا رو بنویسی که انگار الزامی هست برای نوشتنشون ... اینقدر راحت که تا می آی بهش فکر کنی خوابت می بره! حالا دیشب گفتی خسته بودی امروز ساعت هشت صبح رو چی می گی !؟ آره اصلاً مثل اینکه خلا ذهنت زیاد شده و تو خوشحال و سرخوش از این موضوع ، داری توی اون چرخ می زنی! و گاهگداری مثل حالا از خودت می پرسی این فکر نکردن به "سال " دیگه و شاید هم "آینده" - که البته تو اینطور خیال می کنی و گر نه خودت هم نمی دونی  اینی که تو بهش فکر می کنی واقعاً همون "آینده" است یا نه!؟ - خودآگاهه یا ناخودآگاه؟! نه اینکه از این موضوع ناراحت باشم نه برعکس بدجور هم احساس رضایت می کنم حالا تو بگو عین حماقت !

پی نوشت. اصلاً می دونی چیه ، شاید تمام اینا به خاطر این ساعت دیواریه که از پریشب تا حالا روی ساعت ۲:۴۰ خوابیده !  به همین راحتی! 

لینک نيلوفر. | شنبه سیزدهم بهمن 1386 | 22:15 |

قطره های بارون یکی یکی می خورند به شیشه ی جلوی ماشین و من زیر لب همراهی می کنم با ترانه ای که تمام فضای ماشین رو پر کرده و چیزی نمی گذره که می بینم بابا هم داره با من همراهی میکنه "شیرین ِ من تلخی مکن با عاشق..."

بابا اصرار می کنه که باهاش برم ولی من ترجیح میدم بمونم تو ماشین...چشمم می افته به یه تیکه کوچیک برف یا بهتر بگم یه چیزی مابین برف و یخ که اون گوشه ی سمت راست شیشه ی جلوی ماشین داره آروم آروم آب میشه دونه های برف و یخی که حالا شبیه کریستال شدند به تیکه تیکه های کوچیکی تقسیم میشوند و بعد آروم آب می شوند و می ریزند پایین ، طوری که دیگه اون پایین نمیشه جداشون کنی از دونه های بارون ، دوباره بر می گردم سر همون دونه های کریستال ِ خودم! و تصور می کنم که چه قدر عالی میشد اگر یکی از این تیکه های کوچیک یخ رو بر می داشتم و روی یه رینگ نازک می چسبوندم و اون رینگ رو روزهای برفی دستم می کردم، دقیقاً تو انگشت وسطی ِ دست ِ راستم:)

بابا سوار ماشین میشه و میگه به خاطر تو سریع برگشتم و من نگاهش می کنم ...  

* پی نوشت. حالا که اینا رو نوشتم با خودم میگم چه خوب می شد برای بعضی روزها با حال و هوای خاص یه انگشتر  مخصوص بود اگر اینطوری میشد حتماً تو اردیبهشت ماه ، اون روزهایی که آبی ِ آسمون برق می زنه و چند تا تیکه ابر پنبه ای هم توش چرخ می زنند، یه رینگ پهن دستم می کردم که وقتی تکونش می دادم رنگ آبی و سفید توش موج میزد !

 

لینک نيلوفر. | پنجشنبه چهارم بهمن 1386 | 22:58 |