می رسم به همون پیجی که باید برسم ، همون جایی که لیست آدمهایی که برایت نامه داده اند ردیف شده است ، هیچ اسم آشنایی نیست ، هیچ.
و من هنوز به تو و نامه ای که در انتظارش هستم فکر می کنم.
- بعضی وقتها هست که آدم ها خسته ام می کنند با حرفهایشان ، رفتارهایشان . در لفافه و خنده حرف می زنند ، کنایه می زنند و به این کار ادامه می دهند تا تویی هم که خیلی از این آدمها را حذف کرده ای و انداختیشون تو همون لیست آدمهایی که از حرفاشون ککت هم نباید بگزه! یهو از کوره درمیری ! نه اینکه داد و بیدی در کار باشه ها ، نه بابا ما آدم این حرفا نیستیم . فقط از درون احساس می کنی یکی با ناخن داره خط میندازه رو قلبت! یه جورایی دلت غش میره و یه سوالی تو ذهنت چرخ میزنه که چه سودی داره این طعنه و کنایه ها؟ اصلاً چرا به جای این جنگ پنهان برای شاد کردن همدیگه بیشتر تلاش نکنیم؟...
- بعد از مهمونیه امروز احساس میکنم رمقی برام باقی نمونده ، یعنی به معنای واقعیها! اونقدر ،که فکر کنم چند هفته ای طول بکشه تا انرژیه رفته رو بر ِش گردونم ...بدبختی اینجاست که یه عالمه کار هم ریخته رو سرم...